۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۳, جمعه

سی سال آزگار ، سیگار - قسمت پنجم

اندر مواردی که سیگار خیلی می چسبید (چقدر این فعل زمان گذشته چسبیدن ، چسبید !!!) ... جدی من دیگه سیگار نمی کشم ؟ یکی یه چک بزنه تو صورت من مطمئن شم خواب نمی بینم ! .... خیله خوب ، خیله خوب ...یواش ! هل ندین همدیگه رو ، برین تو صف ... نگا کن ! این همه آدم مشتاق چک زدن تو گوش من بودن؟! بابا دمتون گرم ... ما که همیشه گفته بودیم خاک پای ملت ایران ، محمد رضا شجریان ... !

حالا برگردیم سر مواردی که سیگار خیلی می چسبید (چقدر این فعل زمان گذشته چسبیدن ، چسبید !!!) ... جدی من دیگه سیگار نمی کشم ؟ یکی یه چک بزنه .... هه هه هه ، خوشتون اومد بچه مردم و کتک زدین نه ؟!؟ قربون دستتون ، بیدارم ، دیگه زحمت نکشین.

آره ، می گفتم که در موارد و موقعیت های مختلفی ، سیگار خیلی می چسبید (چقدر این فعل زمان گذشته چسبیدن ، چسبید !!!) ... جدی من دیگه سیگار نمی کشم ؟ یکی یه ... بابا تو خودت تنت میخاره واسه تو گوشی خوردن ها !!! اصن بذار فعلشو عوض کنیم بلکه از شر این کتک و کتک کاری خلاص شیم . اینطوری:

اندر مواردی که سیگار خیلی مزه می داد (چقدر این فعل زمان گذشته مزه دادن ، مزه داد !!!) ... جدی من دیگه سیگار نمی کشم ؟ یکی یه چک بزنه..................... دیوانه ...مریض ....روانی !!!!!

اندر مواردی که سیگار خیلی با حال بود (چقدر این فعل ....) ....شرمنده ام امروز گویا سوزنم گیر کرده ... لابد از عوارض ترک سیگاره.....ببینم ؟!......جدی من دیگه سیگار نمی کشم ؟ یکی یه چک ......... .

فهمیدم چکار کنم ، به جای اینکه موارد رو لیست کنم ، یه مروری با هم می کنیم یه روز معمولی یه آدم سیگاری رو در زمانی که سیگار می کشید :

  - آقای سیگاری صبح که از خواب پا می شد (یاد کتابای مربع شکل سفید رنگ بچه ها افتادم : آقای شکمو ، آقای خواب آلود ، ...، به لطف گوگل همه مون فهمیدیم نویسنده شون کی بوده و تولدش کی هست ...) خلاصه ، آقای سیگاری دست و صورتشو می شست و قهوه شو درست می کرد و می ریخت تو ماگ اختصاصی شو بعد از اولین قلپ ، اولین سیگار روزشو روشن می کرد . ضمن پک زدن به سیگار و فکر کردن به کارهای پیش روی اون روز و نوشیدن قهوه ، حواسش بود قهوه شو یه دفعه تموم نکنه و یه مقدار برای همراهی با سیگار دوم باقی بذاره . وقتی که قهوه موجود در ماگ به یک سوم آخرش می رسید ، سیگار دوم روشن می شد . قهوه و سیگار که تموم می شد ، می رفت کفش و کلاه می کرد و روونه کار و کاسبیش می شد .

  - اصولا راه افتادن ماشین آقای سیگاری شامل مراحل زیر می شد:
استارت - باز کردن شیشیه و بستن کمر بند به طور هم زمان - روشن کردن سیگار - دنده یک - حرکت !
اگر مسیر کوتاه بود که خوب یه دونه سیگار کفاف می داد . ولی اگر زمان طی مسیر تا رسیدن به مقصد مجال میداد ، خوب چرا که نه ؟! (من و تو بیناش نیش تا بنا گوش باز شده ندا رو ول کنن داستان منو بچسبن !)

  - آقای سیگاری می رسید به محل کارش و پشت کامپیوترش مستقر می شد و شروع می کرد به چک کردن ایمیل هاش . اگر ایمیل ها درخواست خرید جدید یا سفارش و یا خلاصه چیزای روتین روزانه بود ، که خوب با هر ایمیل یه سیگار ، ولی اگر کار بیخ پیدا می کرد و درد سر ساز بود ، خوب چرا که نه ؟! (این من و تو تی وی هم یه رگه هایی از فرمول های موفقیت رو کشف کرده ها !!)

  - در این بین دستگاه قهوه ساز خر خر کنان قهوه می ساخت و می داد دست آقای سیگاری و ایشون هم که دست رد به سیگار توام با قهوه نمی زد.

  - ظهر می شد و داستان از دو حالت خارج نبود ، یا آقای سیگاری زنگ می زد یه چلو کبابی ، پیتزایی ، ساندویچی ، بالاخره یه کوفتی سفارش می داد و تا رسیدن آقای دلیوری ، بسته به سرعت عمل سرویس رستوران ، چند تایی سیگار دود می کرد (انتظار ، پایه سیگار کشیدنه همیشه ) . یا سفارش نهار نمی داد و با شکم خالی سر می کرد تا غروب و البته برای اینکه گرسنگی فشار نیاره سیگار بهترین علاج بود .

  - خوب ، عصر می شد و آقای سیگاری بر میگشت خونه ، برای برگشت همون پروسه روشن کردن ماشین دوباره تکرار می شد .

  - آدم عصر که از سر کار برمیگرده خوب طبیعتا خسته است و میخواد یه خستگیی در کنه . آقای سیگاری رو صندلی راحتیش ولو می شد و سیگاری میگیراند و به اخبار خونه با زیر نویس غر و لند و اخ دیگه خسته شدم از این زندگی از زبان خانوم خونه گوش می داد . هر از گاهی هم سری به نشونه تایید تکون می داد و پک روشن فکرانه ای به سیگارش می زد و در پایان ضمن له کردن ته سیگار در جا سیگاری گود چینیش ، به تنها چیزی که فکر می کرد این بود که : اه ، اینقدر غر زد نذاشت بفهمیم سیگارمونو چجوری کشیدیم !!! 

  - آقای سیگاری نقاشی می کرد ، تار هم می ساخت ، تار هم می زد ، خط خوبی هم داشت ، ... مرد بقال از من پرسید : چند بکس مارلبورو میخواهی ؟ ، من از او پرسیدم : اشنو ویژه هر نخ چند ؟!؟!...مخلص کلام اینکه اصولا سیگار پایه کلیه امورات مربوط به هنر نیز می باشد ... نکنه حالا که سیگار نمی کشم نتونم ساز بزنم ، شعر بگم ، نقاشی کنم ؟!؟ حالا فعلا که دست به نوشتنم راه افتاده و مسببش اتفاقا سیگار نکشیدن بوده ... به نظرم اینا همه اش تلقینه ... .

  - معمولا روز تموم نمی شد اگر جر و بحثی بین آقای سیگاری و خانومش در نمی گرفت . آفتاب هر روز قبل ازغروب یه سرکی به خونه آقای سیگاری می کشید چک می کرد ببینه اینا دعوای امروزشونو کردن یا نه ، بعد که خیالش راحت می شد آقای سیگاری داد و هوارش رو کرده و الان نشسته با دست لرزون از عصبانیت ، هوف و هوف از سیگارش محکم کام میگیره ، دُم نورانیشو میذاشت رو کولش و غروب میکرد. این تیکه شو خالی بندی اومدم چون اصن خونه آقای سیگاری پنجره رو به آفتاب نداره که موقع غروب ، خورشید خانوم بتونه سرکی بکشه یا نکشه . اگر داشت که خوب مث آدم کنار زنش دو تایی میشستن دم پنجره و دستاشونو گره میدادن به هم و از تماشای غروب لذت میبردن و صد البته چه لذتی بالا تر از این که آدم در همین حین سیگاری هم بکشه و دود سیگارشو بده لابلای نارنجی بنفش مسحور کننده غروب... .

  - سیگار بعد از شام که خوب وحی مُنزل بود و بعدش نوبت تلوزیون می شد . اگر خدا رحم می کرد و قضیه به فیلم سینمایی سریالی چیزی ختم می شد که خوب مایه اش دو سه تا سیگار بود . ولی اگر یه وقت خدای نکرده فوتبال پخش می شد ، زیر پنج نخ راه نداشت . خدا نکنه اگر تیم ملی بازی داشت ، هر ده دقیقه یه سیگار . اگر علی دایی هم بازی می کرد که دیگه هیچی ، یه پاکت سیگار همون چهل و پنج دقیقه اول خالی میشد !!!!

  - آقای سیگاری آخرای شب تلویزیونو خاموش می کرد و میشست تو سکوت مطلق آخرین سیگارشم می کشید و بعد پا میشد مسواکشو میزد و می رفت تو رختخواب . تو رختخواب سانسور و سانسور و سانسور ، بعد پوزیشن و عوض می کرد و سانسور و سانسور ، بعد ای بابا تو یخچاله ؟ صد بار گفتم بذارش تو همین کشوی اطاق خواب و سانسور و سانسور و سانسور و خلاصه آخر سر اون جعبه دستمال کاغذی رو رد کن بیاد و سانسور و سانسور و... بعد با لبخندی از سر رضایت پا می شد می رفت تو تاریکی روی مبل ولو میشد یه سیگار دیگه هم می کشید و بر می گشت کپه مرگشو میذاشت ، ...........تا یه صبح دیگه و یه قهوه دیگه و ....... .

جالب بود نه ؟!...پس تا برنامه بعد.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه

سی سال آزگار ، سیگار - قسمت چهارم

خاله بزرگم ، محجوبه خانوم ، هر قدر در وصفش بگم کم گفتم . هفت آسمون گنجایش لطف و بزرگواری و سعه صدر و گذشت این آدم رو نداره . وقتی داشتم قبل از شروع ، به اونچه میخوام بنویسم فکر می کردم ، بیشتر و بیشتر به صبر و حوصله ای که خاله پای من خرج کرده پی بردم . انصاف نیست بعد از پنج سال همین الان یه زنگ بهش نزنم و از اون همه لطف و محبتش تشکر نکنم ... بذار ببینم اصلا شماره موبایلشو دارم ؟ ... آره هستش ... یه دقیقه لطفا ... لعنت ... در حال حاضر تماس با مشترک مورد نظر... شایدم اصلا خاله تهران نباشه ، معمولا میره انگلیس پیش پسرش ، شاید الان انگلیس باشه ، حالا سراغشو بعدا از مامان می گیرم .
اوقات زیادی از دوران کودکی تا سال های جوونی تو خونه خاله گذشته ، خاطرات زیادی به جا مونده و بخشی از این خاطرات ، مثل قسمت های قبل مربوط میشه به سیگار . بازخونی اتفاقات تلخ و شیرین این مقوله ، امروز اختصاص داره به ماجراهای من ، سیگار ، خونه درووس ، جایی که خونه خاله محجوب بود.
خاله محجوب معلم بود ، فارغ التحصیل رشته هنر ولی معلم ریاضی ! گویا یه روز که معلم ریاضی بچه ها سرکار نیومده بوده (گفته ناخوشم یا مامانم مریضه یا لوله آب خونه مون ترکیده یا یه همچه چیزی ، ولی غلط نکنم کله صب سر اینکه چرا یقه پیراهن شوهرشو بد اطو کرده بوده شوهره گیر داده و کار کشیده به داد و بیداد و پرواز بشقاب پرنده های ملامین و خلاصه خانوم معلم ریاضیه به جای رفتن سر کلاس ، مشغول بستن چمدونش بوده که بره خونه مامانش اینا و از دست این مرتیکه دیو صفت قدر نشناس معتاد روانی خلاص بشه !!! ) خلاصه خاله ما که اون موقع معلم نقاشی بوده اون روز به جای معلم ریاضی میره سر کلاس . روایته که اینقدر قشنگ ریاضی درس میده که بچه ها پاشونو میکنن تو یه کفش (فکر کن بیست تا بچه پاشونو بکنن تو یه کفش !!!) که الا و للا ما خانوم حجتی رو نمیخوایم (هر گونه تشابه اسمی غیر عمدی است ) و فقط خانوم بامداد . (تشابه اسمی عمدی است). اینجوری خانوم بامداد با مدرک هنر میشه معلم ریاضی ، معلم نمونه هم میشه تازه ! و تا زمان بازنشستگی ، معلم ریاضی باقی می مونه . هنوزم وقتی داری با خاله تلفنی صحبت میکنی (تو که پنج سال بود به خاله ات تلفن نکرده بودی ؟! ... دیدی حالا !!!....من تلفن نزده بودم ، خاله که زنگ زده بود ! خاله هر سال روز تولد هر سه تامون (من و همسرم و دخترم) زنگ میزنه و تبریک تولد میگه . (خداوکیل کارش خیلی درسته عامو) ) عامو سیصد تا پرانتز داخل هم شد ! آخرش اینو میخواستم بگم که وقتی با خاله تلفنی حرف میزنی باید گوشی رو یه پنج سانتی از گوشت فاصله بدی چون خاله حسب سال ها تدریس ، عادت کرده داد بزنه (معتقد بود درس رو باید با صدای بلند به بچه گفت که بشینه تو کله اش !).
خاله اینا یه خونه دوبلکس داشتن وسط چنار های سر به فلک کشیده درووس ، با پنج تا اطاق خواب و سه تا سرویس حموم دستشویی و هال و پذیرایی بزرگ و از همه مهم تر استخر. اکازیونی بود اون موقع برا خودش مخصوصا به چشم ماها که تو شهرستان بودیم و خونه سازمانی نشین . برنامه تابستونا بی برو برگرد ، تهران ، کمپ خونه خاله محجوب بود . تصور کن نه فقط من ، تمام پسر خاله ها ، دختر خاله ها ، دختر داییا ، بچه های فامیل شوهر خاله ، ... هر روز اونجا ولو بودیم . ساعت استخر که میشد یه گله بچه جیغ و هوار کشون از پله های طبقه دوم گرومب و گرومب میدوییدیم پایین و عرض راهرو و هال و مهمونخونه و بعد ناهار خوری رو  قشنگ شخم میزدیم و خودمونو می رسوندیم به حیاط و هم زمان جفت پا چنان با شدت می پریدیم توی آب که باغچه های دو تا همسایه اینور و اون ور سیراب میشدن !   واسه اینه که میگم هفت آسمون گنجایش لطف و بزرگواری و سعه صدر و گذشت خاله رو نداره و واسه اینکه:

  - سال های کودکی گذشت و همچنان خونه درووس پایگاه سفر های گاه و بیگاه من به تهران بود . بیست و یکی دو سالم بود و سیگار میکشیدم و الدنگی شده بودم در نوع خودم ! از ترمینال جنوب راست در خونه خاله ، با خبر و بیخبر ، همیشه هم دست خالی . خاله با سیگار کشیدن اصلا میونه خوبی نداشت . نمی دونم میدونست من سیگار میکشم یا نه ولی به هر حال چیزی به روم نمی آورد . در عوض سیگار کشیدن شوهر خاله مو حسابی کنترل می کرد . بسته سیگار شوهر خاله ام تو یخچال بود و خاله حساب دونه دونه سیگارارو داشت . گویا یه قراری هم با هم گذاشته بودن که مثلا شوهر خاله روزی سه تا سیگار بیشتر نکشه . منم که ماشالله گاو اصلا به فکر بدنام شدن بنده خدا شوهر خاله ام نبودم ور میداشتم از سیگاراش می کشیدم . بعد شب خاله سیگارای توی پاکت رو میشمرد و دعوا مرافعه با شوهرش سر میگرفت . خاله از من می پرسید شما از تو یخچال سیگار ورداشتی و من با قیافه مظلوم و حق به جانب می گفتم : "نه !!!" و خاله نگاه چپی به شوهر خاله میکرد و اون بزرگوار هم آبروی منو نگه میداشت و هیچی نمی گفت ... چقدر دیر آدم به بزرگواری هایی که دیگران در حقش کردن پی میبره و چقدر آدم باید قدر نشناس باشه که .......... بگذریم ....حتما هر جا باشن امروز بهشون زنگ میزنم.

تا بعد..... .  

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

جناب سوسک


سوسک دوان دوان می گریخت
من در پی اش
مصمم به نابودی اش
تخت کفشم در یک قدمی ملاج اش بود
           (به اندازه قدم سوسک نه آدم)
که به فریاد درآمد:
           پــــا نگه دار !!!
           دیشب در قبرستان
           گازی از گونهء معشوق درگذشته ات گرفته ام !

فروریختم
کنار سوسک روی زمین دراز کشیدم
گونه ام را بر کاشی سرد کف مستراح چسباندم
و زل زدم در چشمان سوسک
که شاخک هایش از جنبش باز نمی ایستادند

لب بر دهانش گذاشتم و بوسیدمش
راست میگفت
                 طعم تو را می داد !!!

فقط یادم رفت
بپرسم از جناب سوسک
آخرین وعده غذایی اش گونه تو بود
یا پس از آن ناخنکی هم به دیواره چاه توالت کشیده بود
که آن چیز ،
آن طور
دور دهانش ماسیده بود.........!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سى سال آزگار ، سيگار - قسمت سوم

نصف بیشتر عمری که با دود سیگار به لایه های بالایی اتمسفر فرستادم در زاهدان گذشته ، لاجرم لوکیشن بیشتر این داستان ها ، "شهری است که عشق و باد و شعر و خاک و عرفان و آفتاب و کتاب و ستاره های بی شمار شب ، چنان به هم می آمیخت که وصفش نا ممکن است . قرار دادن خواننده در اعجاز فضای زاهدان ، قلم گارسیا مارکز را می خواهد در توصیف دهکده ماکوندو در صد سال تنهایی ."  پس دو راه داره که با حس و حال غریب منطقه جغرافیایی داستان ارتباط برقرار کنین (حالا چه گیریه که حتما حال و هوای لوکیشن از تو مطلب قلپی بزنه بیرون ؟!؟!) ، عرض می کردم دو راه داره ، یا باید یه زمانی از عمر شریفتون در زاهدان سپری شده بوده باشه (فعل رو حال کردین ؟!؟) یا صد سال تنهایی مارکز رو خونده باشین . اگر واجد شرایط فوق نیستین من از بابت ناتوانی قلمم در شرح این شهر ، عذر می خوام.
 
  - وقتی سیگار رو ترک می کنی خوب تکلیفت معلومه که نمی خوای سیگار بکشی . یه کم عذاب و عتاب داره که خوب چشت درآد یه تصمیمی گرفتی باید پاش وایسی و تحمل کنی . ولی وقتی سیگاری هستی و خیال هم نداری ترک کنی و بی سیگار بمونی ، اونوقته که اگر بیان بهت بگن یه کامیون پر صد دلاری وایساده دم در برو رسیدشو امضا کن تحویلش بگیر ، می گی اول یه نخ سیگار بهم بده ...!!!!
اینجوری شد که یه شب ، تو چله زمستون ، ساعتای یک و نیم دوی نصفه شب ، خوردم به بی سیگاری و تصمیم گرفتم این فریضه واجب رو هر جوری هست به عمل بیارم . بعد از گشتن تمام سوراخ سمبه هایی که ممکن بود یه نخ سیگار توشون پیدا بشه ، و بعد از کند و کاو در سطل زباله که شاید ته سیگاری دو پک ته اش باقی مونده باشه ، دیدم چاره ای نیست جز اینکه بزنم بیرون و برم سیگار بخرم . سه تا مشکل عمده پیش پام بود . اول اینکه تو زاهدان ساعت نه شب به بعد تو خیابون سگ پر نمی زد چه برسه به اینکه سوپری یا دکه ای باز باشه . دوم اینکه دقیقا وسط بهمن ماه بود و سرمای شبونه کویر ، مغز استخونو میترکوند ، و از همه مهم تر، مشکل لاینحل بشریت در تمامی اعصار : "پول" ، که به اندازه کافی نداشتم . اون موقع تاکسی دربست پنجاه تومن بود ، وینستون نخی پنج تومن . من سر جمع هفتاد و پنج تومن داشتم . می تونستم تا یه جایی خودمو برسونم و سه چار نخ سیگار بگیرم ولی دیگه نمی تونستم برگردم . علاج کار کیف مامان جان بود ، به پهلو ، کنار دیوار راهرو ، نبش قرنیز ، یله کرده . سر کیفو باز کردم و یه پنجاه تومنی اون ته مها درب دانشگاه تهران رو به روم باز کرد . سریع قاپیدمش و کاپشن جین یقه برفی مو پوشیدم و رفتم سر کوچه . مقصد : دروازه خاش ( دقت کنین که اسم این مکان مقدس رو نباید دروازه ی خاش بخونین ، درستش هست دروازه - خاش ) . 
دروازه خاش تقاطعی بود در مرکز شهر که در آن واحد دوازده ورودی و خروجی در چهار جهت اصلی و باقی جهات فرعی و حتی در بسیاری موارد ، جهات غیر رسمی بهش سرازیر می شد . مسلما اگر کسی می خواست ساعت دو نصفه شب با سیگار فروختن کاسبی کنه جاش سر دروازه خاش بود . خونه ما انتهای خیابونی بود به اسم دانشگاه ، اون سر دیگه خیابون دروازه خاش بود ، یه مسیر مستقیم و طولانی . یه پیکان فکسنی قار قار کنان رسید و سوارم کرد . آقای راننده دو سه بست تریاک رو زده بود و نصفه شبی راه افتاده بود تو خیابون بلکه مسافری به پستش بخوره و خرج وعده بعدی تریاکشو دربیاره خماری نکشه خدای نکرده . (اصولا مقوله دود چه مشغولیتی راه انداخته تو این شب سرد و تاریک بیابون !!!). خلاصه رسیدیم به دروازه خاش ، دست کردم تو جیبم تصادفا پنجاه تومنی که از کیف مامان ورداشته بودم اومد تو دستم ، خواستم صافش کنم بدم به راننده که دیدم ای داد بیداد ، کلا نصف سر در دانشگاه تهران نیست !!! ، اول یخورده فکر کردم گفتم شاید اصلا دانشگاه سردرش یه دروازه بیشتر نداشته ، ولی بعد دیدم نه واقعیشم که تهران دیدم دو تا دروازه بوده ، نکنه طراح اسکناس یادش رفته لنگه دروازه رو بکشه ؟! اصن از کی تا حالا اسکناسا مربع شدن ؟ قبلا مستطیل نبودن ؟!... خلاصه دردسرتون ندم ، دوباره دست کردم تو جیبم پنجاهی خودمو دادم به آقا که بیشتر از این معطل من نشه و پیاده شدم . آره دیگه...پنجاه تومنی مامان در واقع یه اسکناس از وسط پاره شده بود که نصفه دیگش معلوم نبود الان کجاست و چکار میکنه . ساعت دو و نیم شب ، وسط دروازه خاش ، من بودم و پنج تا سکه پنج تومنی مسی رنگ بدقواره و یک نصفه اسکناس مچاله در دستم . آقای سیگار فروش ، کمی آنسوتر ، پیچیده در هفت پتوی ریش ریش رنگ و رو رفته ، چمبیده در کنار آتش افروخته در پیت حلبی (چمبیده به ضم چ  یعنی چمباتمه زده . این فعل جدید اگر به اسم احمد شاملو ثبت نشده باشه ، حق تالیفش مال خودمه ، کسی بعدا مدعی نشه ، گفته باشم !)  صندوق خالی چوبی میوه را عمودی پیش پایش گذاشته و جعبه مقوایی سیگار ها روی آن ، بربر به من نگاه می کند. پنج سکه پنج تومنی در کف دست مرد جرینگی می کنند و به آوازشان پنج نخ سیگار وینستون قرمز سر از پاکتشان در می آورند. کبریت می کشم و سیگاری می گیرانم . گرمای شعله کبریت در قوس کف دستم یاد آوری می کند که یک ساعتی شیرین پیاده در سرما گز خواهی کرد ، شعله کبریت را نگاه می کنم ، نیشخندی می زند و خاموش می شود ................................... حیف که قصد ندارم نویسنده بشم ، وگرنه چه حالی میکرد حوزه ادبیات معاصر از قلم رقاص من !!!!!!
اون شب وقتی رسیدم خونه یه نخ سیگار بیشتر برام نمونده بود ، چارتاشو تو راه واسه اینکه گرم بشم کشیده بودم . اون شب یاد گرفتم چجوری بی دست سیگار بکشم ! مگه می شد از شدت سرما دستاتو از جیب کاپشن درآری؟ اون شب درد دخترک کبریت فروشو با تمام وجود حس کردم ! اون شب نه به ترک سیگار فکر کردم ، نه به اینکه خوب کله میذاشتی میخوایبدی اینقدم زجر به خودت نمی دادی ، اون شب فقط به سرنوشت نصفه دیگه اون پنجاه تومنی فکر کردم و به اون پدر سوخته ای که لا به لای پولها یه نصفه اسکناس رو انداخته بود به مامان... .
 
جالب بود نه؟!؟...پس تا برنامه بعد. 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه

سى سال آزگار ، سيگار - قسمت دوم

حالا كه اينقدر از داستان اول سي سال سيگار استقبال كردين و همين طور سيل ايميل و كامنت فیس بوک و و تويتر و صندوق پست و گوجه فرنگيه كه برام ميفرستين ، ادامه داستان هاي دودآلودم رو براتون ميگم .
  - فرداي شبي كه اولين سيگار رو الهه نامي برام روشن كرد تو خونه تنها بودم و تو فكر شب قبل و الهه و اينا كه پا شدم رفتم سر كوچه سه نخ كنت پايه بلند خريدم نشستم تو حياط سه تاشو پشت سر هم كشيدم !!! به حال تهوع و سرگيجه و زردنبو وسط حياط طاق باز زير آفتاب رو زمين پهن شده بودم و كار از كاردك و پاروى برف روبي و اينا گذشته بود. فكرکنم دو سه ساعت نمی تونستم از جام بلند شم . آفتاب زاهدان حرارتش با سیم جوش موقع جوشکاری توفیر چندانی نمیکرد ، واسه همین روز بعدش دوستام انگشت به دهن مونده بودن من کجا تو این بیابون برهوت رفتم اسکی که اینجوری سوختم ! خلاصه اینکه طی این عملیات محیر العقول ، رسما به جمع سیگاری ها پیوستم .

مامان بابام هر دو سیگاری بودن (هستن) ، از وقتی یادمه سیگار مثل قاشق چنگال ، قاب عکس یا دستمال کاغذی همیشه تو خونه ما دیده می شد . "اون زیر سیگاری رو بیار" جزو اولین فرامین پدرانه بابا جان در خانه بود . سفره رو پهن کن یا پاشو مشقاتو بنویس کمتر شنیده میشد . لذا سیگار کشیدن ، در سن هجده سالگی ، برای من قبحی نداشت و عمل شرم آوری محسوب نمی شد ، یک کار عادی بود ، مثل دستشویی رفتن . همیشه هم به دوستانی که با هزار و یک ترفند و شعبده و در هزار ویک سوراخ سنبه پنهانی و مخفیانه از ترس پدر مادرشون یه نخ سیگار به خودشون زهر مار می کردن میگفتم : اگر می دونی کار اشتباهیه که نکن ولی اگه فکر می کنی اشتباه نیست و اشکالی نداره دیگه قایم کردن نداره مثل آدم بشین تو اطاقت سیگارتو بکش . اینه که وقتی خودم سیگاری شدم ، از کسی پنهان نکردم . یک بار فقط مامان گفت : بابا گفته الان سیگار نکش ، خیلی زوده . فقط همین یک جمله ...

 سیگار کشیدنم رو قایم نمی کردم ولی به هر حال جلوی بابا سیگار نمی کشیدم . یه سالی به همین منوال گذشت تا اینکه یه شب تو یه مهمونی کوچیک ، کنار بابا نشسته بودم ، پاکت سیگارشو از رو میز برداشت که یه سیگار روشن کنه ، نیم خیز شدم برم براش زیر سیگاری بیارم دیدم پاکت سیگار رو به نشونه تعارف به سمت من گرفته ، خیلی عادی یه نخ برداشتم ، هیچ کلمه و حتی نگاهی رد و بدل نشد . نشستم همونجا سیگارو کشیدم (لابد یکی رفت زیرسیگاری رو اورد دیگه ... گیر نده حالا!!!) و از اون شب ، تا وقتی که رفتم سر خونه زندگی خودم پاکت سیگار من و بابا مشترک بود .

برخوردهای پدر و مادرم ، هرچند در زمینه اتفاقات ناگزیر کودکی مثل خط کشیدن روی جلد دفتر مشق ، شکستن لیوان ، نکشیدن سیفون توالت یا گم کردن کلید ، بسیار نا آگاهانه ، توام با خشونت و تنبیه بی مورد بود ، اما در واکنش به آنچه واقعا اشتباه می کردم به طرز بی نظیری روشن فکرانه و دقیق عمل می کردند . (شاید می بایست برعکس می بود...نه؟!........نمی دونم!)

.......تا برنامه بعد.   

سی سال آزگار ، سیگار - قسمت اول

نه بابا کجا سی سال آزگار ، همه اش بیست ساله سیگار می کشم ! (خاک بر سرم بیست سال شد ؟!؟!؟) ، همینجوری قافیه اش قشنگ می شد نوشتم سی سال ... به هر حال ، بیست یا سی فرقی نمی کنه ، مهم اینه که از ترس مردن در عنفوان سی و هشت سالگی ! تصمیم گرفتم ترک کنم . به همین منظور خاطرات دوران سیگار کشیدن رو براتون می نویسم شاید این دفعه تو رودروایسی خوانندگان انگشت شمار این وبلاگ ، تونستم این نکبت مزخرف آدم کش رو کنار بذارم.
    - سال ها پیش ، در شهر دور افتاده ای به نام زاهدان زندگی می کردم . پدرم کارمند دفتر سازمان ملل بود . مثل همه ارتباطات خوب بیست سال پیش ، اون موقع رفت و آمد خانوادگی بین همکار ها باب بود و من با اکثر کارمند های سازمان ملل دفتر زاهدان در ارتباط بودم . یه خانوم آسوری مجرد بود که یه خونه واسه خودش اجاره کرده بود و تنها زندگی می کرد . هر از گاهی اگر هوس می کرد پیکی بزنه سراغ منو می گرفت ، منم جوون غیور مملکت می رفتم براش یه بطری ویسکی چیزی دست و پا می کردم ، می بردم در خونه اش ، پولشو می داد تعارفی هم می کرد که بیا تو خودتم یه پیک بزن که معمولا مزاحمش نمی شدم ( به طرز افتضاحی دچار ایده آل های انسان متعالی بودم ). یه شب زنگ زد گفت یکی از دوستام از تهران اومده بی زحمت برام مشروب بگیر حتما هم برنامه بذار خودت بیای بالا بمونی دور هم میگیم میخندیم خوش میگذره . لازم به ذکره که خود اون خانوم آسوریه که طبیعتا نباید اسمشو بیارم یه ده سالی از من بزرگ تر بود ، بر وروی همچین چشم گیری نداشت و با راننده خوش تیپ دفتر هم سر و سرّ مبسوطی برقرار کرده بود. اینه که خوب ....، خوب دیگه.... ! اون شب بطری ویسکی به دست رفتم در خونشون ، نه آسّه آسّه ، و نه یواش یواش ، نه شاخه گلی در دستم ، نه سر راهش بنشستم ... بگذریم ، دوست مربوطه ، الهه خانوم ، تا جایی که تصاویر موهوم ثبت شده در ذهن نیمه هشیار نیمه مست بیست سال پیشم نشون میده ، یه دختر بیست و شش هفت ساله بود  با موهای طلایی گندمی نه خیلی بلند نه خیلی کوتاه ولی یه کم فرفری ، چهره ای ریز نقش ، لبخند دوست داشتنی ، لحن کلام دلنشین و خودمونی ، و خلاصه آدم تو دل برو از اونا که دلت می خواد بشینی جلوش فقط نگاش کنی و لذت ببری . بازم بگذریم ... نشسته بودیم سه تایی از در و دیوار و زمین و آسمون به هم میبافتیم و مشروب می خوردیم که الهه خانوم یه بسته مارلبورو لایت از کیفش در اورد و تعارف کرد . گفتم نه ممنون سیگار نمی کشم . با تعجب گفت بچه زاهدان و این حرف ها ؟!؟! میزبان گفت بابا این خلاف سنگینش همین الکله (اونم یک سال نمی شد مشروب می خوردم! آدمی بودم ها ! ، نه مشروب نه سیگار ، نه دوست دختر ، نه دنبال سکس ، نه اهل هیجان رانندگی ... بجاش همیشه عاشق بودم ، کتاب می خوندم ، شعر مینوشتم ، نقاشی می کردم ، ... چه جوری الان به این تعفّن مرکب نایل شدم ؟! .... حالا هی بگذریم !...هی...!!! . ) خلاصه واسه اینکه کلا پرونده بسته نشه یه نخ برداشتم ، فندک زد (فندکش نارنجی زرد بود ، از همین پلاستیکی های معمولی - البته رنگ فندک ربطی به داستان نداره ، خواستم قدرت حافظه تصویریمو به رخ بکشم !!!) گفتم حالا که اولین سیگار عمرمه بذار یکم روش فکر کنم ، الان روشن نمی کنم ، و سیگار رو گداشتم کنار دستم رو زمین . دیگه اصرار نکرد . یکم دیگه مشروب خوردیم و گپ زدیم . بطری به یک سوم آخرش رسیده بود. رو زمین نشسته بودیم و زیر دست الهه دو تا کوسن بود . آهسته آهسته همینجوری سرید و کم کم پلکاش سنگین شد و خواب رفت . من و میزبان به صحبت های با ربط و بی ربط ادامه می دادیم که البته هیچ لطفی نداشت . دلم نمی خواست مصاحبت با الهه رو به این زودی از دست بدم . تازه کله ام گرم شده بود و زبونم باز ( هنوزم که هنوزه در حالت عادی به زور چار کلمه حرف میزنم ، مگر اینکه درصدی الکل در خونم جاری باشه ). دیدم هر طوری هست باید الهه رو بیدارش کنم . سیگار رو گرفتم دستم ، شونشو تکون دادم و گفتم : فکرامو کردم ، پاشو سیگاری رو که خودت تعارفم کردی ، خودت روشن کن . با لبخند پاشد نشست ، فندک زرد و نارنجیشو زد و سیگار و دل و زندگی و سلامتی مو ، یک جا به آتیش کشید.............! 

 جالب بود نه ؟! پس تا برنامه بعد... .   

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه

بالش

روي تختمان چهار بالش است، دو تا را ميگذاريم زير سرمان، دو تا را بغل ميكنيم. بالش بهتر است، راحت تر است. بالش وقتي از زور خواب داري ميميري غر غر نمي كند. بالش غلت نمي زند و بي هوا از خواب نمي پراندت. بالش نصفه شب با صداي بلند نمي گوزد و خر و پف نمي كند. روي تختمان چهار بالش است، دو تا بزرگ، دو تا كوچك. من بالش بزرگ تر را زير سر ميگذارم و كوچك تر را در بغل ميگيرم. او بالش كوچكتر را زير سر گذاشته و بالش بزرگتر را به آغوش مي كشد. تناسب اندازه هيكل هايمان را هم رعايت ميكنيم ....!     ما هميشه شب ها يكديگر را در آغوش مي كشيم، من، او، و چهار بالش روي تخت...