۱۳۹۰ آبان ۱۶, دوشنبه

ماژیک فراموشتان نشود

اینجا دبی است ، آسمانش ، مثل همۀ جاهای دیگر دنیا ، آبی است . اینجا هم ، پایین ترین سطح درآمد توالت می شورد ، بالا ترین اش در خیابان ها لامبورگینی می راند ، مثل همۀ جاهای دیگر دنیا . مثل مملکت خودمان ، ایران . اما یک تفاوت کوچک هست . توالت های عمومی از شدت تمیزی برق می زنند ، و لامبورگینی سوار ، حتی یک بار ، چراغ قرمز را رد نمی کند . چرا ؟!!
خُب بشر بدبخت ، یک صدم درآمد اونی که میاد میشاشه به محل کارت رو هم نداری ! واسه چی روزی سی بار میسابی این موال عمومی رو ؟!؟ ... تو چی ؟  بی شعور ، ملیون ملیون دادی لامبورگینی خریدی که چی؟ که باهاش حداکثر سرعت صد و بیست و رعایت کنی ؟ یه عالمه خرج فرمون و سیستم هیدرولیک این ماشین شده که تو باهاش بین دو خط برانی ؟!؟
البته ما در رعایت موارد فوق و سایر موارد مشابه بسیار کوشا می باشیم ، ولی بینی و بین الله ، هنوز علتش را نفهمیده ایم . در وجودمان نهادینه نشده . هنوز نفهمیده ایم چرا وقتی چراغ سبز شده و ماشین جلویی حواسش نیست ، نباید از بوق استفاده کنیم .هنوز نمی دانیم چرا وقتی چراغ عابر پیاده قرمز است ولی هیچ ماشینی هم نمی آید ، نباید از خیابان رد بشویم . رد نمی شویم البته ، ولی نمی دانیم چرا رد نمی شویم !!!. ایضا چرا وقتی چراغ زرد است نه تنها پایمان را روی پدال گاز فشار نمی دهیم ، بلکه ترمز هم می کنیم ؟! تازه نه آن هم روی خط عابر ، که چند متری هم عقب تَرَک ! تازه اینها فقط مربوط به مسائل چراغ راهنمایی می باشند . هزار و یک چرای دیگر هم هست .
یک بار زد و حسب تصادف ، جای دوستان خالی رفتیم اروپا ... آنجا بود که به کشفی عظیم نایل شدیم و آن اینکه (یا .. و این آنکه !) ملت متمدن آن طرف ها ، چرایش را می دانند ، رعایت هم می کنند . ملت متمدن این طرف ها ، چرایش را نمی دانند ، ولی رعایت می کنند . و بالاخره ملت متمدن خودمان ، چرایش را نمی دانند ، رعایت هم نمی کنند ! راحت !!! .
آدم یا می داند روی دیوار توالت عمومی جای هنر نمایی نیست ، یا نمی داند ولی می داند ممکن است دوربین مدار بسته ای چیزی ردش را بگیرد ، یا می داند ولی مگر می شود این طبع شوخ شهوت طلب را بی خیال شد ؟
یک سوال فنی : مردم ما اصولا همینجوری یک ماژیکی همیشه در جیبشان است یا تعمدا حواسشان هست هر وقت از خانه بیرون می آیند حتما ماژیک بردارند شاید سر راه جیششان گرفت ؟!؟!

۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

چند خطی درباره آکادمی

بعید می دونم کسی دستی به موسیقی داشته باشه ، و برنامۀ آکادمی گوگوش رو به خاطر موضوع برنامه که موسیقی هست نگاه کنه . پارسال یکی ده ثانیه از خوندن دو تا شرکت کننده رو گذری شنیدم ، هر کی پرسید این برنامه رو می بینی یا نه ، گفتم برو بابا اینا فینالیستن دارن فالش میخونن ، بعد اساتیدم نشستن به به و چه چه می کنن . خُب اون موقع صرفا فکر می کردم این باید یه برنامه راجع به موسیقی باشه و طبیعتا چون افتضاح بود تحویل نگرفتم . منتها همیشه در همۀ شاخه های کارهای رسانه ای ، اگر ببینم تکنیک اجرای کار خوبه و حرفه ای کار شده ، دست رد بهش نمی زنم . یعنی نحوۀ تولید برام مهمه و از جزئیات استفاده از ابزار های ساخت و تولید ، لذت می برم .
تولیدات شبکۀ من و تو ، عمدتا از نظر کیفیت در سطح متوسط رو به بالایی قرار دارن . تیم پشت دوربین کار بلدن و تکنیک های جذب مخاطب رو به خوبی میدونن . به اندازۀ بی بی سی که یه گزارش پنج دقیقه ایش دوازده سال سینمای ایرانو میذاره تو جیبش حرفه ای نیستن ، اما بازم خوبن . نه تو همۀ زمینه ها ، ولی تو یه برنامه هایی مث بفرمایید شام یا همین آکادمی گوگوش ، خوب عمل کردن . درسته که همۀ این برنامه ها کپی تولیدات موفق شبکه های آمریکاییه ، اما در هر حال کپی برداری شایسته ای بوده و تونسته هویت و ماهیت مستقل خودشو پیدا کنه .
لذا فراموش نکنید که هدف این برنامه ، شناسایی و پرورش استعدادهای موسیقی پاپ ایرانی نیست . بلکه هدف ، تولید یک شوی مردم پسند ، پر مخاطب و سرگرم کننده است که البته در این راستا ، بسیار خوب و موفق عمل می کنه . دستشون درد نکنه ، من که امسال همۀ قسمتاشو نگاه کردم . نه حضّ وافر، ولی لذت هم بردم .
اگرم یه وقت خدای نکرده بخوام به کسی رای بدم ، به آوا رای می دم اونم نه به خاطر صداش و تواناییش در کار موسیقی ، بلکه به خاطر ملاحت توام با زیباییش که از قدیم گفتن : حُسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت ... . وگرنه ده ها و صدها آدم تو ایران هستن با استعداد های بی نظیر و شگفت انگیز در زمینۀ موسیقی که نه تنها این ده شرکت کننده ، که امثال هومن و بابک هم انگشت کوچیکه شون نمی شن .

۱۳۹۰ آبان ۱۰, سه‌شنبه

خط سفید افق

آن که می دانستم همو بی پلک بر هم زدنی لحظه به لحظه ام را زیر نظر خواهد داشت ، بر گسترۀ سبز روزگارم پرتاب کرد . هنوز شادمانه می جَستم که هیبتی سیاه از ناکجا سر رسید و به قدرت و مهارتی نا منتظر ، بر سرم کوفت . گیج زدم و تنها در پیش دیدگان تارم ، دیدم به سوی سفیدی افق ، در شتابم . دیواره ای به هر سو کشیده می دیدم ، صدم ثانیه ای مجالم بود بیاندیشم ، اگر به دیواره بکوبم ، پرواز نا تمام ، ولی لااقل در همین سر سبزی باقی . اگر از افق بگذرم ، چه می دانم چه در آنسوی ، انتظارم را می کشد ؟ هر چه باشد ، نباید که دیگر بار ، سر به ضرب آن سیاه سیرت بسپارم . خود را جمع کردم و کشیدم و از فراز افق بال گشودم . ندانسته که اختیار من بود ، یا اقبال ، یا آن سرکوفتن اش هدایتم کرد ؟
آنچه آنسو بود ، شگفتا باز هم سبزی و خرمی !... آه خوشا زمین آباد ، به شادمانی باز جستی زدم و دست به هم کوبیدم و ای داد !!! سرخ پوشی سرخ رویی خون به چشم آمده آمادۀ خیز ، در انتظارم بود . چندان که دانستم ، چنان هم نا خوانده نبوده ام . بی رحم ، بی ملاحظه ، بی لحظه ای درنگ ، ضربه ای حوالتم کرد که دیگر از هوش رفتم . می دانستم یکی آن بالا ، نظاره گر تمام اینهاست ، پس چرا باز نمی داردشان ؟ مگر او نبود که مرا به این میانه انداخت ؟ ... دیگر چیزی بجز ضربات پی درپی که از چپ و راست می خوردم نمی فهمیدم . به گمانم آخر ، چنان به شدت مرا کوبیدند ، که از صفحۀ سبز روزگار، بیرون افتادم ... به گمانم مُردم ... اما گرمی دستی را بر گونه ام حس می کنم . گویی کسی هنوز بر من نیمه جان نیمه امیدی بسته است . با شصتش ، صورتم را نوازش می کند . از فرط شادی اوج می گیرم ، روحم به آسمان می رود ، زمین ، کوچک و کوچکتر می شود . غرق خوشحالی ام که ناگاه ، انگار دست جاذبه گریبانم را می گیرد و به زیر ، باز می کشدم ... فرصت نمی کنم بیاندیشم که چرا ؟ ... چون دوباره ضربه ای بی رحمانه بر سرم می کوبند ... و یکی آن بالا ، مدام حرکتم را به این سو و آن سوی ، تیز بینانه در نظر دارد ... .
.
.
.
.
بر گرفته از خاطرات توپ پینگ پونگ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یک سالگی

چندی پیش ، چهارگاه یک ساله شد.
در این یک سال حدود صد و بیست پست گذاشتم ، متوسط سه روزی یک پست . شش هزار و پانصد بازدید داشته ام ، متوسط هر پست پنجاه خواننده .
هنوز هم به سبک خاصی از نوشتن نرسیده ام . هنوز هم از نوشته هایم راضی نیستم .
اما ...
دانستم ، آدم هایی هستند که نوشته هایم را دوست دارند . راجع به آنها صحبت می کنند . کسانی هستند که می خوانند . کسانی که خودشان بسیار بهتر از من می نویسند .
حالا ، در یک سالگی ، می خواهم برایتان از رازی پرده برداری کنم ... این وبلاگ آسمانی است ! باورتان نمی شود ؟ ... این وبلاگ از آسمان به من رسید . حتی اسمش را هم آسمان انتخاب کرد .
اگر از آسمان شما اکنون ، باران می بارد ، از آسمان ما اینجا ، همه نعمتی می رسد . وبلاگ ، یکی از برکاتش است .
در یک سالگی ، یک بار دیگر ، دوست گرانقدرم ، آسمان را سپاسگزارم ، برای راه اندازی چهارگاه . بی گمان نیت پاکش مسبب همین حد توفیق است . وگرنه من و مخاطب برانگیزی؟ این چه حکایت باشد؟ ... .   

۱۳۹۰ آبان ۷, شنبه

خسته نمی شوم

چقدر باید بجنگم ، ببــازم ، و باز هم قدردان و عاشق این روزگار باشم . چقدر باید ابلهانه بایستم تا بازنده خطابم کنند . چقدر باید هر روز ، به خودم نهیب بزنم ، که من ، بازنده نیستم ! منِ از پیش باخته ، منِ پیش از شروع ، به آخر رسیده . تا کی باید هر روز صبح ، کمر شکسته ام را به سختی راست نگه دارم ، به آسمان نگاه کنم ، بسم الله بگویم و انگار برای شروعی تازه راه می افتم ، تمام سنگینی گذشته را بر دوش بگذارم ، بلکه امروز به مقصد برسانمش . تا کی باید هر روز غروب ، کوله بار سنگین تر شدۀ تلاش های بی فایده ام را پشت در بگذارم ، لبخند بزنم ، و عاشقانه های زندگی ام را زمزمه کنم . نکند می دانند جنبۀ بُرد ندارم ، پرهیز می کنند مبادا یک وقت مجالم بدهند ، دست های بُرده ام را بشمارم . نکند اصلاً دستی نبرده ام !
دیده نمی شوم ، می دانم . از بس که سینه خیز رفته ام ، سینه بر خاک کشیده شده ام . بر خاک افتاده ام . از بس که هر بار برخاسته ام ، با همان لبخند ابلهانه بر لب ، خاک ها را تکانده ام ، ایستاده ام ، تا باز به تکانی ناگهانی ، طناب را بکشند ، پهن زمین شوم . بر خاک کشیده شوم .
خسته نیستم ، خسته نمی شوم . فقط ، نفسم دیگر ، کامل بر نمی آید .

۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

به لیست از ما بهتران افزوده شد

یه لینک جدید در لیست از ما بهتران اضافه شده ، از دستش ندین . ساده ، روان ، با معنی و خواندنی مینویسه . اینقدر خوبه که بی اجازه لینکش کردم .

بعد نوشت : از یکی دیگه هم خوشم اومد ، مخصوصا از عنوانش : آهو نمی شوی بدین جست و خیز ، گوسپند !!! لینک دادم.
اینا هر دو تا همچین نوظهور هم نیستن ، منم تازه پیداشون نکردم . ولی فکر کردم حیفه کسی خزعبلات منو بخونه ، اینارو نخونه .

جدایی ناصر از شیرین

چند وقت پیش ، فیلم خوبی دیدم از کارگردان توانا بُوَد هر که دانا بُود کشورمان ، آقای اصغرفر. نشنیدین اسمشونو؟! بابا خیلی مشهورن که ! آقای اصغرفر ، هادی شون !
فیلم در مورد جدایی یه خانومی بود که خیلی سال پیش در فیلم دلشدگان ، کور بود ولی در این فیلم بینا شده بود و این نشان می داد که علم پزشکی طی این بیست سال چقدر پیش روی کرده و همچنین نشان می داد که سینمای مملکت هم طی این بیست سال چقدر تکان نخورده ! من کلا در زمینۀ سَلَح ، خیلی آدم شوری نیستم که بخوام راجب سینمای ایران حرف های ناموس دار بگم. ولی بدم نمیاد یه چار تا حرف بی ربط بزنم بلکه آنجلینا جولی یه جوابیه ای بده باب آشنایی باز شه ، باقی مُخ زنیش با خودمون !
عرض می کردم فیلم در مورد جدایی سیمین بود از خسرو ، نه ، از فرهاد ، نه ، از اصغر فرهادی ... آها ! خودشه ! سعدی خودش می گفت : چو سیمینی از من بدر می رود ... چو فرهادی آتش به سر می رود !!! همینه نه ؟!؟ ... نه ... خیله خُب ولش کن اصن ، مهم نیست از کی یا چی جدا می شد . مهم این بود که اسم فیلم خیلی بی مسما می نمود . جدایی کوتاه سیمین ... یا یه چیزی شبیه این ... آره ... جدایی  نادراز  سیمین ... آره همین بود ! اولا چرا "نادراز" ؟ مگه کلمۀ "کوتاه" چه اشکالی داشت که بجاش گفتن "نادراز"؟!؟ همین افه های روشنفکریه که آفت سینمای ما شده دیگه ! بعدشم قضیه اصن نادراز نبود ، خیلی هم کشدار و طولانی بود.
ولی سرجمع به عنوان سالی یک نمونه از محصولات سینمای ایران را دیدن (نمونۀ سال قبل ، دربارۀ الی بود) مقبول افتاد . فقط در پایان پیش نهاد می کنم یک مجموعۀ چند اپیزودی ساخته بشه در مورد پایان فیلم های اینطوری . مثلا نشون بدن بالاخره الی مُرد یا نه ، یا آخرش دختره رفت پیش نادر یا سیمین یا اصغر ؟ اینا برا آدم سوال باقی میمونه می دونین ، بعد آدم هی شبا خوابش نمی بره هی فکر میکنه سر این بچه چی اومد آخرش ؟ یا چرا الی شنا بلد نبود پس؟
حالا آخرشم اینو داشته باشین که من ازاونجا که خیلی اهل سینما و فیلم شناس و منتقد هنر هفتمم ، تو تمام مدت نوشتن این متن ، فکر می کردم اسم فیلم جدایی نادراز شیرینه !!! و بعد که فهمیدم سیمین بوده ، همۀ شیرینای نوشته رو کردم سیمین !!! ..... ولی در هر حال آخرشم نفهمیدم چرا "نــــادراز"؟!؟!؟!