۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه

لوازم خانگی

می فرماید: زندگی را از زودپز یاد بگیر ، در حالی که بر آتش نشسته ، بیخیال سوت می زند !
می فرمایم :
-          زندگی را از اطو یاد بگیر ، در حالی که داغ بر سینه دارد ، با دَم گرمش نا صافی ها را هموار می سازد .
-          زندگی را از پره های همزن یاد بگیر ، که چگونه همیشه در کنار هم تند می گردند ، هم می زنند ، اما به هم نمی زنند !
-          زندگی را از آبمیوه گیری یاد بگیر ، غُر می زند ولی ، از دهانش جز زلال در نمی آید .
-          زندگی را از یخچال یاد بگیر ، که هر چند دل سرد است اما روی نمی گشاید مگر برای فایده رساندن به دیگری .
-          زندگی را از ماشین لباسشویی یاد بگیر ، آنقدر بگرد ، تا پاکی را بیابی !
-          و در آخر ، زندگی را از چرخ گوشت یاد بگیر ، که می بلعد و بـــــاز ، آنچه می ریند خوردنی است !!!!!!!

۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

چهل نامه "خيلى" كوتاه به همسرم

نامه اول:
دلم برايت تنگ شده ، دوستت دارم.

نامه دوم:
دلم خيلى برايت تنگ شده ، دوستت دارم.

نامه سوم:
دلم خيلى خيلى برايت تنگ شده ، دوستت دارم.

نامه چهارم:
دلم خيلى خيلى خيلى برايت تنگ شده ، دوستت دارم.

نامه پنجم:
دلم خيلى خيلى خيلى خيلى برايت تنگ شده ، دوستت دارم.

نامه ششم:
دلم خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى برايت تنگ شده ، دوستت دارم.

نامه هفتم:
دلم خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى برايت تنگ شده ، دوستت دارم.

نامه هشتم:
دلم خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى برايت تنگ شده ، دوستت دارم.

نامه نهم:
دلم خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى برايت تنگ شده ، دوستت دارم.

نامه دهم:
گفتم چهل تا ؟!؟ اى داد بيداد ! بابا دارم با موبايل تايپ مى كنم ! دوستت دارم .

نامه يازدهم:
حالا صفحه بذارين بگين از اولشم اينكاره نبودى ! دوستت دارم .

نامه دوازدهم:
اصن مگه دوست داشتن به گفتنه ؟! دوستت دارم .

نامه سیزدهم:
ما به این نتیجه رسیدیم که دوست داشتن به تایپ کردنه ! دوستت دارم .

نامه چهاردهم:
کپی پِیست هم قبوله ؟! دوستت دارم .

نامه پانزدهم:
چگونه دوست داشتن خود را ثابت مى كنيد؟! دوستت دارم .

نامه شانزدهم:
با چهل نامه كوتاه؟ دوستت دارم .

نامه هفدهم:
با چهل نامه بلند؟! دوستت دارم .

نامه هجدهم:
با چهل نامه متوسط؟!! دوستت دارم .

نامه نونزدهم:
آيا بايد دوست داشتن را اثبات كرد؟ دوستت دارم .

نامه بیستم:
آيا دوست داشتن محيط مثلث است؟ دوستت دارم .

نامه بیست و یکم:
آیا فیثاغورس زنش را خیلی دوست داشت ؟!؟ دوستت دارم .

نامه بیست و دوم:
آیا توانست دوست داشتنش را ثابت کند ؟! دوستت دارم .

نامه بیست و سوم:
اگه نگم دوستت دارم ، نگران میشی که لابد دوستت ندارم ؟ دوستت دارم .
نامه بیست و چهارم:
اگه اطمینان داری به اینکه دوستت دارم ، چه نیازیه به گفتن ؟! دوستت دارم .

نامه بیست و پنجم:
اگرم اطمینان نداری ، که چه فایده از دوست داشتن؟! دوستت دارم .

نامه بیست و ششم:
بعضیا میگن بازگویی مکرر دوستت دارم ، از ارزش دوست داشتن کم میکنه . دوستت دارم .

نامه بیست و هفتم:
یعنی تو وقتی یه چیز با ارزش رو از تو دلت در میاری و به زبون میگی ، دیگه بی ارزش میشه . دوستت دارم .

نامه بیست و هشتم:
و در واقع داری اون دوست داشتنو از تو دلت خالی میکنی . دوستت دارم .

نامه بیست و نهم:
ولی من معتقدم دوست داشتن تموم شدنی نیست . دوستت دارم .

نامه سی ام:
هر قدر که از دلم خالیش کنم و به زبون بیارمش ، بازم دلم سرشار از دوست داشتنه . دوستت دارم .

نامه سی و یکم:
ای بر پدر این نادر ابراهیمی صلوات !!! . دوستت دارم .

نامه سی و دوم:
اِ راستی ،  دلم خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى برايت تنگ شده ، دوستت دارم.

نامه سی و سوم:
دلم برای تو تنگ است ، هزار برگ ستاره ، میان دفتر شب ، خشک ... ، دوستت دارم .

نامه سی و چهارم:
و گرم دست نگاهت ، میان سینۀ من سرد . دلم برای تو تنگ است ، دلم برای تو تنگ است ... ، دوستت دارم .

نامه سی و پنجم:
شاید دلتنگی ، بیشتر ناشی از عادت باشه تا دوست داشتن . دوستت دارم .

نامه سی و ششم:
ناشی از هر چی باشه ، دلم خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى برايت تنگ شده ، دوستت دارم.

نامه سی و هفتم:
دلیل اینکه نادر ابراهیمی تونسته چهل تا نامه بنویسه من نمی تونم این نیست که اون زنشو خیلی دوست داشته . دوستت دارم .

نامه سی و هشتم:
دلیلش اینه که اون نویسنده بوده من نیستم ! دوستت دارم.

نامه سی و نهم:
سی و نه بار ، از جان و دل ، دوستت دارم.

نامه چهلم را ، روزی که باز ببینمت ، برایت می خوانم . تا آن موقع فقط این را بگویم که :
دلم خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى خيلى برايت تنگ شده.

دوستت دارم .


۱۳۹۰ تیر ۱۵, چهارشنبه

بشکن بشکنه ! بشکن

احساس می کنم وبلاگم در ایران فیلتر است . (همین طوری نشسته بودم یهو یه جاییم درد گرفت اینه که احساس کردم باید مربوط به فیلترینگ باشه !) . می دانم که موضوع کلا مربوط به بلاگ اسپات می باشد وگرنه کل وبلاگ مرا شخم بزنید یک نقطۀ سبز هم پیدا نمی کنید. از بس که ترسو می باشم ، از بس که مام وطن را زیر بغلم می زنم ، و از بس که آنتی ناسیونالیستیک هستم . همچنین احساس می کنم نه بلدم نه حوصلشو دارم که وبلاگمو منتقل کنم به یه گور دیگه . همینطور چون تا حالا از فیلتر شکن استفاده نکرده ام (ایضاً از شیاف!) اینه که نمی دونم چه توصیه ای باید در این زمینه بکنم . اینکه فیلتر شکنو باید خورد یا به جایی فرو کرد خُب نمی دونم . گفتم که ، تا حالا استفاده نکردم .
حالا خواهشم از دوستان متبحر در این زمینه اینه که از انواع فیلتر شکن ، فیلتر خراش ، فیلتر برانداز یا هر چیز دیگه ای که سراغ دارن یکی دوتا معرفی کنن با دفترچۀ راهنما لطفا . تا من به کوی میکده دیگر سرافرازم ! (چه ربطی داشت ؟!؟)
خلاصه اینکه فیلتر شکنه ! بشکن ! من نمیشکنم ! بشکن ! و اینـــــــــــــــا ... .

بخوان !!!

دیشبی تو غار بودم یه جبرئیل طوری اومد گفت : بخوان ! . گفتم شوشتری یا ابوعطا ؟ . گفت : فرق نمی کنه ، بخوان ! . گفتم ترجیح میدم بخوابم تا بخوانم ، دیروقته ، نه ؟! . گفت : الاغ ، میگم بخوان ! . گفتم خُب این به چه زبونیه ؟!؟ چرا نقطه نداره ؟ . گفت مگه رو موبایلت گوگل ترانسلیتور نداری ؟ گفتم چرا . گفت : پس بخوان ! گفتم راجب چی هست این حالا ؟ . گفت : راجب وبلاگته ، بخوان !. گفتم .... اِاِاِاِاِ....پَ شمام میخونینش؟ بابا دمتون گرم یه کامنتی ، لایکی ، بالاخره ...! گفت : تو فقط کارت اینه که می نویسی ، یه وقتایی هم بخوان ، مثلا الان ، ... بخوان ، دیگه کار دارم باید برم . گفتم یه سوال کوچولو میشه بپرسم اول ؟ گفت : بخوان ! (البته منظورش این بود که : بپرس . ) گفتم : شماها که می دونستین طرف سواد خوندن نداره ؟ گفت : بخوان ! (منظورش این بود که : بله می دونستیم ) گفتم خُب اینم می دونستین که قراره یهواَکی سواد دار بشه اینی که اُوردی و بخونه ! گفت : بخوان ! (یعنی اینم می دونستیم ) گفتم خُب همون اول یادش می دادین انگلیسی بخونه همه بفهمن ! شما ها که همه چی فهم بودین ماشالله ! بفرما ! نکردین ، حالا دوهزار و شونصد ساله ما داریم زحمت می کشیم اسلامو به تمام دنیا بترجمانیم ، آخرشم هیچی ، همه کافر ، همه نجس ، همه کثافت ، همه لجن ، همه بول ، همه غایت ، در نهایت ! ... درحالی که دماغشو گرفته بود گفت : میگم مِخوان مِگو چَشب ! گفتم خُب آخه مسئولیت داره فرشتۀ حسابی ! اون موقه اون بنده خدا رو زوری مجبورش کردین بخونه ، خوند ، ببین حالا چه شرّی دامن دنیا رو گرفته ! جان ننه ات بیخیال ما شو !  گفت : احمق ! بی شعور ! کودن ! نفهم !!! اونو خدا گفته بود ، اینو زنت گفته !!! میخونی یا برش گردونیم دبی ؟ گفتم میخونم ، میخونم ................. .
حالا اگه بگم چی خوندم دوباره یه شرّی درست میشه بدتر از شر مسلمون کردن تمام دنیا ! ولی بنا بر وحی منزل (میتونین بخونین مُنزَل ، میتونین بخونین مَنزِل ، در این جا هر دوتاش یه معنی میده !) تغییراتی در انتخاب سوژه های نوشتاری ایجاد خواهد شد . امید است که محتوای مطالب ، در این قالب ، چه جالب !!!
امضا : نوۀ ابوطالب !!!!!!

قوی سیاه

دست بیل خانوم ناتالی پورتمن خانوم درد نکنه ، سنگ حموم گذاشته بود واقیاً . اسکارشم نوش جونش ، بچۀ تو راهیشم ایشالله مبارکش باد . البته ما که تو فیلم ندیدیم داش وینسنتمون کی بالاخره بله و اینا ، ولی خُب جهنمِ درک ، آخرش باید بعد از این همه خرج و زحمت شبانه روزی دست اندر کاران ، یه چیزی از این فیلمه در میومد .
قوی سیاه ، در ژانر سینمای نواندیش متفکر سبک استانیسلاو اسکی روی آب اونم تو یه دریاچه پُرِ قو خُب دیوانگیِ محضه !!! فیلمی که پونزده بار حوصله ات سر بره پاوزش کنی بعد دوباره به زور بشینی تا تهش ببینی که نشد فیلم ! همون کارتون ژاپنی دریاچه قوی بیست سال پیش خیلی بهتر از این بود !
بعدشم یکی نیست بگه آخه ناتالی ، جوجه باقالی ، تو که دوازده سالگیت واسه ژان رنو عشوه لاشی میومدی ، حالا سر وینسنت و اون دختره که شد ، واسه ما شدی مریم مقدس ؟! خوب شد حالا یارو نه خطبۀ عقد خونده ، نه صیغۀ محرمیت جاری کرده ، بچه رو گذاشت تو کاسه ات که از ناچاری سر اسکار گرفتنت مجبور شی زورکی لبخند بزنی بگی از بابای بچه هم آی لاو یو !؟
همون ده ثانیه اردک قهوه ای ان هاتاوِی تو افتتاحیۀ اسکار ، به تمام این فیلم میارزید.

۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه

چرا دختر دایی گُم شده ... ؟!؟

داستان دختر دایی گم شده ، جستاری جسته گریخته بود از خاطرات کودکی ، برداشت هایی از روایات آدم های مختلف درگیر این ماجرا ، و بعضا گوشه کنایه هایی آمیخته با شوخی ، با کسانی که می شناختم و البته دوستشان دارم .
اما دلیلی بود که این ماجرای نه چندان خوش آیند را باز آوری کردم . این اتفاق ، کم و بیش به همان شکلی که خواندید ، واقع شده بود . یعنی دو نفر به طریقی وارد خانۀ دایی شدند ، زیر گلوی دو بچه چاقو گذاشتند و مال و اموال آن خانه را بردند . وجه دردناک قضیه این بود که حالا این دو بچه از مهلکه جان سالم به در برده اند ، جانشان به لبشان رسیده ، شاید شب های بسیاری لرزیده اند ، نخوابیده اند ، شاید سال های بسیاریست که هنوز از هر صدای خفیفی در پشت سرشان می ترسند ، همۀ اینها بماند ، اقوام و فامیل و خاله و عمه دست بردار ماجرا نبودند . و هر جا این دو طفل معصوم می نشستند ، باید با زجر و مرارت یک بار دیگر مو به مو داستان را بازگویی می کردند و به سوالات بازجویانۀ فامیل پاسخ می دادند .
هیچگاه این تصویر را فراموش نمی کنم و هیچگاه از دردی که از نادانی بزرگترهایمان در کودکی کشیدیم خلاص نمی شوم :
یک روز بعد یا عصر همان روز واقعۀ دزدی ، گوشۀ مهمانخانۀ خاله محجوب ، کنج پیانوی روسی سیاه رنگ بد قواره و کاناپۀ زمخت مبلیران با گلهای کدر صورتی و سبز ، سپیده و نسیم روی دو صندلی کنار هم نشسته بودند ، آشکارا معذب ، به وضوح هنوز لبریز ترس . و خالۀ محترم مثلا فضای مثبت سازی می کرد و با لحنی آمیخته به افتخار می گفت : به به ! قهرمانای ما رو ببینین ... و احیانا شوهر خالۀ محترم نصایح و اندرزگونه هایی صادر می کرد در باب اینکه نباید در را به روی غریبه گشود . و آن یکی یاد آوری می کرد ، درایت بچۀ همسایه را که گفته بود : سگ داریم و اگر ولش کنم تکه تکه ات می کند . و تکه تکه را چنان با شدت می گفت انگار که به دندان خودش دارد گوشت و پوست دزد را می دَرَد ! و دیگری می گفت : حتی ریش تراش مسعود را هم برده اند ! .......... و هیچ کس نمی دید نسیم را با عینک شنای زرد و مشکی آویخته به گردن ، که چطور روی صندلی چوبی مچاله می شد و قلب کودکانه اش سخت آزرده ، و سپیده را با پیراهنی از گُل ریزه های قرمز و سبز بر زمینۀ سورمه ای ، که به انبوه سوالات بی سر و ته بزرگتر ها ، تنها با جواب های بریدۀ بله ... البته ...همین طوره که شما میگین ... پاسخ می داد و درد دلش را در پشت لبخندی اجباری پنهان می کرد.
 هیچگاه این تصویر را فراموش نمی کنم و هیچگاه از دردی که از نادانی بزرگترهایمان در کودکی کشیدیم خلاص نمی شوم... .

حالا از این فضای دردناک فشار آورنده برقلب بیایم بیرون ، همین نسیم و داشته باشین بیست سال بعد ، با همون شوهرش که دیگه پوست سرش کلفت شده بود و به آسونی کنده نمی شد ، و همسر بانوی ما که معرف حضورتون هست و منِ منِ کله گنده ، با هم رفته بودیم شمال که ............ .
داستان این یکیو تو پست بعدی براتون می گم و قول میدم کاسه کاسه اشک بریزین ، از خنده !
الهی ، در پشت هیچ لبخندی بر لب ، دردی بر دل نهفته نباشد ... .

۱۳۹۰ تیر ۱۰, جمعه

مایۀ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست


-          هیچگاه از پنجرۀ خانه ام
به منظره ای خیره نشدم
که در پشت آن فکرِ "دیگر این منظره را نخواهم دید" خفته باشد ... .
                                                                                                دبی جولای 2008
تک درخت عناب ، پشت بام و آنتن و دیش و کولر و غروب و کلاغ ، کاج های کهنسال و انبوه پیچک های در هم تنیده ، چار دیواری نورگیر و رخت های همسایه ، بیابان و خاک و دکل های برق ، و دوباره چار دیواری نورگیر و رخت های همسایه ، اینبار قدری بزرگتر .
این ها مناظر پنجرۀ خانه ام بوده ، از زمانی که خانه ام ، معنی خانۀ من میداده . اما هیچوقت ، هیچوقت آن سوی پنجره برایم مهم نبوده ، وقتی که اینسو عزیزترین عزیزانم ، همسرم و دخترم در کنارم بوده اند .
اینکه پنجره به باغ باز میشده یا به بیابان ، این که به سوی روزگار مردمان هم زبانم بوده یا همسایه های زبان نفهم ، اینکه از پنجره آفتاب به درون می خزیده یا بوی نامطبوع غذاهای نامطلوب اقوام غریبه ، اصلا و ابدا اهمیتی نداشته . باغ من ، آفتاب من ، درون خانه بوده .
و همین برای تمام روزگار زنده بودنم ، کفایت می کند ... .