۱۳۹۰ تیر ۷, سه‌شنبه

هجری میلادی

این که هجرت حضرت محمد ، نخستین مهاجرت نوع بشر بوده خُب نبوده . اینکه هجرت ایشان یک واقعۀ خیلی خیلی مهم تاریخی  بوده هم خُب نبوده . اینکه چرا حالا اینی که نه اولین بوده نه مهم ترین ، شده مبدا تاریخمون ، خُب اینم مث بقیۀ کارامون ، مث بقیۀ چیزامون . بهش می گیم هجری شمسی . چرا؟ چونکه هجرتی شمسی جالب نیست ، همینطور مهاجرتی شمسی و ایضاً مهاجرانی شمسی ! باز حالا اگه می گفتن شمسی مهاجرانی یه چیزی (تشابه اسمی ناگزیرانه بود !). البته گویا اوائلن ها فقد بوده هجری . بعداً تر ها در یک نشستی شمس الدین اسعد بورقان بافی می فرماید : چه معنی می دهد هر ننه قمری برای خودش تقویم سازی کند ؟! و از آن به بعد این شد هجری شمسی و آن یکی شد هجری ننه قمری ! حالا به شمس و قمرش کار نداریم ، ایضاً به قر کمرش هم کار نداریم ! مسئله غیر از بودن یا نبودن ، اینه که هجرت چرا ؟!؟
آدما مهاجرت می کنن به چند دلیل . اول اینکه خدا رو چه دیدی شاید هجرت اونا هم مبدا تاریخی چیزی شد ، زد و مشهور شدن ! همینجوری شم ما جامعۀ مهاجرین جوان ! (دلو بچسب سن و سال مهم نیست) تاریخ مهاجرتمون تبدیل شده به ریفرنس تقدم و تاخر اتفاقات زندگیمون !
 یه علت دیگه اش اینه که آدما فکر میکنن اونور یه خبریه . خُب کاملا هم درست فکر می کنن . اینور یه خبریه ! پس پا میشن میان اینور ( یا میرن اونور) فقد اشکالش اینه که وقتی یاد مام وطن میافتن و این مام وطن با مام زیر بغل یخورده فرق میکنه ، و دلشون تنگ میشه و آه میکشن فکر نمی کنن بابا مگه اونور خبری بود ؟!؟
انگیزۀ مالی هم البته خیلی انگیزۀ مــالیـــه ! اصن آدمی جونش به پولش بنده . خُب اگه فکر کنه اونور آب پول بیشتری واسش گذاشتن چرا که نه ؟! میزنه به آب که بره پولرو ورداره . اگرم اونورِ آتیش گذاشته باشن ، میزنه به آتیش ! یه اشکال کوچولو هست . هیچ جای دنیا پولی واسه کسی نذاشتن !
ما یک نسلی هستیم مهاجرت ورزیده . خیلی ها فکر می کنن شریط نامناسب مملکتمون دلیلش بوده . خیر !  ما نسلی هستیم کارتون مهاجران دیده ! دلیلش این بودیده !
بیشماران تا دلیل شخصی و شخصیتی دیگه هم هست که آدم ممکنه به خاطرشون تن به مهاجرت در بده . اندکی بعد تر به بیانات مُهمّانه تری می پرداخیم در خصوص : حالا که این شکرو خوردیم ، چجوری قورتش بدیم ؟!؟!
تا اندکی بعد ، یعنی تا فردا همین جا ، همین موقع ، در همین برنامه ، با همین الدنگ (سیاوش را می گویم – خوب مردک خرفت که فکر می کنی خیلی شبیه کیانو ریوز هستی ولی نیستی ! اگه فردا بشه که دیگه همین موقع نمیشه !!!) خلاصه تا درودی دیگر ، بدرود ... یا همون بای تا های !  

۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه

سپیده

قد خاله سوسکه بود ، نه اصن خود خاله سوسکه بود اولین بار که دیدمش ! رفته بودیم خواستگاری . فسقله بچۀ سه چار ساله همینجوری نیشش تا بناگوش باز بود بربر نیگام می کرد . عوض اینکه این یه الف بچه از من خجالت بکشه من بودم که سرمو مینداختم پایین چِشَم تو چشش نیافته ! دفۀ دوم یه مُش شکلات آبنبات براش بردم که همچین تحویلی نگرفت . از مامانش پرسیده بود این یالغوز و چی باید صدا بزنیم پس فردا که شوهر خاله مون شد ؟! مامانش به طریق مألوف خونواده شون گفته بود صداش کنین کاکا هادی . اینا دیدن نه بابا این یارو قرتی تر از این حرفاست ، همون عمو هادی صدام زدن ، همین بَسَم بود .
عمو هادی کلا موجود باحالی بود . یکی از کارای باحالش به زعم خاله سوسکه این بود که موقۀ غذا اینو می خورم اونو نمی خورم نمی کرد ، همه چی می خورد ، حتی اگه کاغذم میذاشتی جلوش می خورد ! دور و وریاش فکر کردن من بهم برخورده این اینو گفته ، من اصن بهم برنخورده بود . اصن نمی شد از این بهت بربخوره ! بسکه شیرین بود و دوست داشتنی! .
یادم نمیاد از دستش تا حالا ناراحت شده باشم . از دست داداشش چرا ، باباش چرا ، مامانش چرا ... ولی از این ؟ اصن نمی شد ازش ناراحت بشی . از آدمی که دائم با دو تا چال فسقلی رو گونه هاش کرکر می خندید ، نمی شد ناراحت شد ، هیچ رقمه !
وقتی ازدواج میکنی یه سری آدم جدید به فامیلات اضافه میشن . بعضیاشون فامیل تر میشن ، بعضیا مث این یکی ، از فامیل درجه یکم جلو میزنن ! یادم نمیاد از خوشحالی دیدن دوبارۀ یه نفر بعدِ یه مدت ، اشک تو چشام جمع شده باشه . واسه این شد !
حالا بزرگ شده ، کمتر میخنده ، دچار دردای آدم بزرگا شده دیگه ، چرا همه دروغ میگن و ، سهراب سپهری و ، از اینا ... .
دلم نمی خواد بزرگ بشه . آدما هر چی بزرگ تر میشن ، غصه هاشون بیشتر میشه . دلم نمی خواد غصه بخوره . دلم نمی خواد تلخیای روزگار از شیرینی وجودش کم کنه .
ولی میشه ، بزرگ میشه ، می دونم یه روز با اشکام گند میزنم به آرایش عروسش ، بعد فامیلاشون میگن این شوهر خالۀ عروس چه آدم ضایعیه ! .
آرزو نمی کنم دانشگا یه رشتۀ خوب قبول بشه ، آرزو نمی کنم یه شوهر خوب گیرش بیاد ، آرزو نمی کنم پولدار بشه ، فقط آرزو می کنم از ته دل همیشه شاد باشه ، همیشه چال روی گونه هاش بر قرار ، خونوادۀ خوبش در کنار ، دیگ پلوش پر بخار ، ... همیشۀ روزگار ، همیشۀ روزگار ، همیشۀ روزگار .............................. .

۱۳۹۰ خرداد ۲۹, یکشنبه

جريحه

چار سالم بود . مى خواستم شيشه هاى نوشابه رو از تو صندوق بزارم تو يخچال . يجورى احساس بزرگى كنم يا قهرمان بودن يا يه همچه چيزى . يه بزرگترى از راه رسيد ، بدون هماهنگى ، ناغافل ، بطريارو گذاشت تو يخچال ! جريحيده شد به احساسم ! داد زدم من مى خواستم بذارم !!! و با خشم بطريارو از تو يخچال برگردوندم تو صندوق ، و دوباره گذاشتمشون تو يخچال ! ولى ديگه نه از احساس بزرگى خبرى شد ، نه قهرمان بودن ، و نه هيچ چيز ديگه !
از همون چار سالگى ياد گرفتم برگردوندن چيزى كه به ميل من پيش نرفته ، دردى رو دوا نمى كنه !

۱۳۹۰ خرداد ۲۶, پنجشنبه

بیل را بکش

هدیۀ روز پدر به این مفصّلی ؟! ای بابا حالا چرا اینقد زحمت ؟! یه دقه اومده بودیم خودتونو ببینیم ، همش تو آشپزخونه بودین!
همسرم ، تاج سرم ، بال و پرم ، سیم و زرم ، اشک ترم ، رخت برم ، قر کمرم ، زنگ درم ، کور و کرم ، من چه خرم !!! امروز لطف بسیط فرمودند ، بساط مبسوطی را تدارک دیدند به شرح ذیل :   
-          در روز پدر ، همسربانو افتخار دادند به تفریحات مورد علاقۀ بنده که همانا قهوه خوردن در کافی شاپ می باشد وقعی نهاده و مرا در صرف یک ماگ قهوه در استار باکس همراهی نمودند.
-          در روز پدر ، همسر بانو به بنده اجازه دادند در ماشین ، موسیقی مورد علاقۀ خود را که همانا کنسرت لندن لئونارد کوهن می باشد ، با صدای بلند گوش فرا بدهم .
-          در این روز مبارک ، من سعادت این را یافتم که در رکاب همسر بانو ، جهت خرید لباس عروسی خواهرِ برادر مرده ام ، نعش بی مصرف خود را از این مغازه به آن مغازه کشیدن نمایم .
-          امروز من این موهبت را دچاریدم که در رستوران سرشار از سکوت و آرامش ایکیا ، ماهی سالمون میل بفرمایم . همسر بانو به افتخار روز پدر ، بیش از نیمی از سهم الماهی خود را که خوب نپخته بود ، به بنده اعطا فرمودند !
-          همسر عزیزم لطف بی حد نموده اجازه دادند من امروز بعد از ظهر ، که یک بعد از ظهر دل انگیز بهاری پدری بود ، چرت عمیقی بزنم و مجدانه تلاشیدند ولوم سر و صدای خانه از سی و دو بالا تر نرود !
-          من امروز مجوّزمند گردیدم  پیانویم را بدون هدفون بنوازانم !
-          همسرم امروز ، فقط به خاطر روز پدر ، از روی صفحۀ فیس بوکشان یک عدد جوک خیلی بامزه برایم تلاوت کردند .
-          امروز هم چون سال های قبل ، ایشان بودند که شمارۀ پدرم را دایال فرموده و گوشی را به سمت بندۀ حقیر دراز نمودند .

من این پُستی را که سراپا بوی مرگ از آن به مشام می رسد ، بالا نمی گذارم تا ماساژ امشبم را هم بروم ، بعد ...!
من امیدوارم همسرم این روز مبارک را ، که در آن امیر المومنین به تولد دست یافت ، با آن روز مخوفی که ابن ملجمِ ناراحت ، شمشیر بر تفاوت سر ایشان زدند ، اشتباهی نگرفته و مرا امشب از قید حیات ، آزاد نسازند ... !
من امیدوارم لپ تاپ همسرم قبل از خواندن این پست بسوزد !
من امیدوارم هرچه زودتر شفا یافته و دیگر اینقدر طنز نپرورانم !
خدایا در این شب عزیز همۀ بیماران طنز نویس را به شفای عاجل نایل بمایِل !
اشهد ان لا .......... .
لطفا پیکر مطهرم را در خاک آبا و اجدادی ام ، ماهان ، اون بالاهای باغ شازده ، زیر درختا ، چال بفرمایید . قول می دهم کود خوبی بشوم . در زمان حیاتمون که هیچ گهی نشدیم ....!!! 

۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

قطر ، بُز ، ... و دیگر همین !!!

ما امشب تشریف می بریم قطر . با قطار ؟! ، خیر ، با هوان پیما ! چرا باید قطر رو با قطار رفت ؟ مگه آدم شوشتر رو با شتر میره ؟!؟. البته میشه با شتر رفت شوشتر ولی نمیشه با قطار رفت تا قطر . چون ریل نداره . در عوض هوان پیما داره ملوس ، بیوتیفول ، تازه عکس یه بز شاخدار هم رو دمب هوان پیماشه !!! – سوال اول : بز بدون شاخ هم داریم ؟ - سوال دوم : چرا در جایی که همۀ شرکتای هوایی آرم یا همون لوگو شون یه ربطی به پرنده ای پروازی چیزی داره ، هوان پیمایی قطر عکس بز گذاشته رو دمب هوان پیماهاش ؟ - سوال سوم : با بز میشه رفت قطر ؟!؟!
قطری جماعت به داشتن دو تا چیز مشهورن . یکی گاز ، یکی ناز ! گاز که خوب نوش جونشون عرضه شو دارن ، همینجوری هلف هلف میکشن میبرن ، ما هم وایسادیم فقط مث سگ پارس جنوبی می کنیم ، هیچ فایده ای هم نداره ! . اما ناز دارن ماشالله طبق طبق . جون آدمو به لب میرسونن تا جواب یه ایمیل میدن یا یه قرار جلسه رو تنظیم می کنن . حالا ما داریم میریم خدمت مدیر آب و برق ایشون . یک آدم نازی ، یک آدم یواشی ، اینقده مهربون ، اینقده خوش بر و رو ، اصن از همین حالا دلم داره غنج میره !!!. گوریل پیشش برد پیته !، انگلیسی هم که نمی فهمه مث بلبل ! – سوال چهارم : پرنده ای سراغ دارین که انگلیسی بفهمه ؟!؟ - خلاصه کلی می خندیم فردا ، جاتون خالی .
ضمناً قطر چیزی که بشه به عنوان سوغاتی بیاری نداره . گفتم که فقط گاز داره و ناز . این دوتارو خودمم دارم ، اولیش یه کم بد بوهه ولی به هر حال گازه ! ، دومیشم عندالزوم رو می کنم . تازه من غیر از گاز و ناز ، کلی چیز دیگه دارم که قطریا ندارن . مثلاً من راز دارم ! (به شما مربوط نمیشه چه رازی !) ، ساز دارم ! (چن تا !) ، غاز دارم ! (پس فکر کردین چی میچرونم روزا !) ، و از همه مهم تر ، رودۀ دراز دارم ....شاهدش همین که دارین میخونین !!!
مواظب مراقبت باشین تا برگردم .     

۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

خمیر دندون

نمی دونم یادتونه یا نه ، دهه شصت و اوایل هفتاد ، اختراعات شگفت انگیزی تو مملکتمون صورت می گرفت در راستای بهینه سازی و صرفه جویی . یکیش یه ابزار پلاستیکی انبر مانند بود که ته رول خمیر دندون وصل میشد و وقتی می چرخوندیش خمیر رو از ته تیوپ به خروجیش هدایت میکرد و اینجوری مثلا باعث میشد به مرور مصرف ، هیچی از خمیر دندون تلف نشه و چیزی توی رول باقی نمونه . اینکه قیمتش چقدر بود یادم نیست ولی مسلما از مجموع قیمت خمیر دندون باقی مونده ته تیوپ های مصرفی کمتر نبوده . ضمن اینکه در نظر بگیرین اون موقع خمیر دندون خارجی که وارد نمی شده . خمیر دندونای تولید داخل هم که از فرط به سرقت رفتن مواد لازمه ، هم حجمشون زیر استاندارد بود هم کیفیتشون . اینجوری یه سری تو تولید خمیر دندون سود می بردن ، یه سری تو تولید ابزار آلات هچلهفتی مث این . بعد بابای ما دلش خوش بود داره صرفه جویی میشه ، مامانمون دلش خور بود از اینکه این دسته خر تو لیوان جا مسواکی نمیره ، ما هم کلا مسواک نمی زدیم که هم صرفه جویی بشه ، هم صرفه جویی بشه !!!  
چرا من بعد از بیست و چند سال یاد این ابزار بی معنی افتادم ، نمی دونم ! شاید چون دخترم الان با خمیر دندون کف کاسۀ دستشویی آثار هنری خلق میکنه !!!

سالاد فصل

سالاد میخورم
با طعم مرگ... .

(از وبلاگ جوراب های راه راه زندگی )

خانوم کاسۀ سالادشو گرفته دستش ، رفته وسط خیابون نشسته ، کاسه رو گذاشته جلوش ، تو فضای باز ، ... خوب معلومه پرنده هه میاد میرینه توش ! بعد تازه شاکیه که سالادم مزه مرگ میده ! ............. آدمِ خوبِ مملکت ، کاسه تو وردار ، برو بشین یه گوشۀ اطاق ، درم ببند ، بعد آهسته آهسته ، بدون اینکه کسی صدای کروچ کروچ دندونات رو ساقۀ کاهو رو بشنوه ، سالادتو بخور . خلاصه سرت تو کاسۀ سالاد خودت باشه ! وگرنه سالاد فصل که سهله سالاد سال و ماه و عمر همه مون ، تو این اوضا احوال مزۀ مرگ میده ... چیز عجیبی نیست !