۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

مختصر 6

من به فکر آمدن صبح بودم و او
ماه و خورشید و زمین را می گرداند... .

فاصله

ما به آرامی شعاع نور یک فانوس
 که در دست شبگردی باران زده تاب می خورد
 گاه به هم نزدیک می شویم
 و گاه از هم دور.
آنچنان نزدیک که من
 پرده های سازم را از رشته های نامرئی عشقمان می بندم
 و آنچنان دور
 که تمام قد تصویر تو را در یک شیشۀ عینکم می بینم... !

(برای بهزاد خسروی)

مهتاب،
گونۀ آسمان شب را نوازش کرد
 روی تک تک ستاره ها را بوسید
دستی از دور برای ابر تکان داد
و رفت... ،
تا آسمان خالی رابار دیگر سپیده روشنی بخشد ... !

پاییز

-         اندکی سُست ترم از برگی

که باد پاییزی

آرام و بی شتاب ، آهسته آهسته

از شاخه می چیندش؛

قدری بیشتر دلهره دارم

از برگی که باد پاییزی

 چیده و با لبخندی از سر تفنن

 در میان زمین و هوا

 رهایش می کند،

 اندکی بیش مشوشم  ، از برگی

 که باد پاییزی چیده و رها کرده و به سرگرمی اش در هوا

 تاب می دهد و باز رهایش می کند؛

خرده ای مضطربم بیشتر از برگی

که باد پاییزی

 چیده و رها کرده و بازی داده و سقوط را

 در انتهای مسیر مدور رو به پایینش

 به وضوح در می یابد،

 اندکی بیش درد آلوده ام از برگی

 که باد پاییزی

 چیده و رها کرده و چرخیده و به سرد زمین کوبیده؛

 قدری بیشتر شکسته ام از برگی

 که باد پاییزی چیده و رها و گردش و سقوط و

 ترکهای خشکیدگی

بر امتداد رگ برگ هایش مانده؛

قدری بی صدا ترم از برگی خشک

افتاده بر زمین

که رهگذری بی خیال

پای برسرش می گذارد و آرام

 می کشدش....!

آدم

" من ، تنها ترین مرد زمینم!"

این را روزی در سبز پر رنگ جنگل

آدم ، فریاد کشید...!

۱۳۸۹ دی ۲۸, سه‌شنبه

نمی یابم

خودم را سخت سرسنگین و در بسته
خودم را سخت غمگین و دل خسته
خودم را سخت پنهان و سربسته
خودم را سخت از هم گسسته
درهم شکسته می یابم
خودم را سخت می یابم ... .

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

ندانیم

در روی جهانیم و ندانیم جهان چیست،
فرزند زمانیم و ندانیم زمان چیست.

تا پیر نگردیم، نفهمیم جوانی،
تا خاک نگردیم، ندانیم نشان چیست.

تا تشنه نمانیم، نجوییم ره آب،،
تا گشنه نمانیم، ندانیم، که نان چیست...

تا باری نسوزیم، ندانیم، که خامیم،
تا برگ نریزیم، ندانیم خزان چیست.

ناشکری ما بر نمک عمر زیاد است،
تا جان نبرآریم، ندانیم، که جان چیست...