۱۳۹۰ دی ۱۷, شنبه

پلیــــــــــــــــــــــز

خُب انگار داره یواش یواش حالم بهتر میشه نه ؟!؟. همینجوریه دیگه ، چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند. ولی خُب وقتی آدم توشه (تو مصیبته) هر چی تو سرش بزنه به کتش نمی ره که چنین نیز هم نخواهد ماند. حالا یواش یواش. خونه هم که برم یه دو تا دلنگ پیانو و یه خورده بازی با فرشته و بالاخره ذره ذره ، ذره ذره گرم کردن ناز بانو . ناز بانو یه مدتیه یخ زده بَــــــــــد !!! آخه من یه مدتی دمای خونه رو کشیدم زیر صفر کلوین !!! (توضیحاً عرض کنم صفرِ کلوین، زیر نداره . ببین من چقد برودت به خرج دادم !) حالا تا نازبانو یخش واشه کار داره حالا ... هرچند من بای دیفالت آدم سرد مزاجی ام و کلا موجود گرم و گیرایی نیستم، اما از سوی دیگر ، بسیار جانور پیله و سمجی هستم که تا مشکلی را ختم به خیر نکنم از رو نمی روم. لذا پیش بینی می شود عملیات یخ زدایی به کندی ولی با موفقیت تضمینی انجام پذیرد. خدایا لطفاً تا آن موقع که من نازبانو را مثل سابق گرم و دوست داشتنی ببینم ، بدن خودم سرد نشود پلیـــز. تنک یو این اَد وَنــــس اینا !!!

دو سر سوز

گرسنگی که فشار می آوَرَد، می پری از رستوران پاکستانی دم دست، یه ظرف آلمینیومیِ پُر و پیمون پلو مرغ میگیری به هشت درهم. (به فارسی نرخ روز میشه سه و پونصد – به انگلیسی با لهجۀ آمریکایی میشه دو دلار ناقابل / یکی به من بگه الان یه پرس پلو مرغ تو یه کافۀ بین راهی مثلاً طرفای دلیجان یا آباده چنده ؟ میخوام مضنه دستم بیاد . یکی هم بیاد بهم بگه مضنه با همین "ض" درسته یا با یه "ز"ی دیگه اس؟ بعد اینا مشکل کوچیکامه ، لطفاً یه تیم مجرب شامل دختران مجرد و پسران با موهای مجعد هم بیاد مشکل بزرگامو حل کنه !!!). ... بعد در حالی که با هر قاشق پلو مرغ پاکستانی سه تا لیوان آب میخوری به این فکر میکنی که این مادر به خطا ها از کجا فلفل مجانی میارن که اینجور با دست و دلبازی تو غذاشون می ریزن؟ ... ولی خُب به هر حال گرسنه ای و تا جایی که میتونی در برابر سوزش زبان و دهان و گلو و مری و معده مقاومت کنی می خوری.
طبیعتاً یک چند ساعتی بعد به حالت هَروَله (حالتی بین راه رفتن و دویدن، چون از شدت فشار نمی توانی تا رسیدن به دستشویی آمرانه راه بروی و در عین حال از شدت اسهال نمی توانی بدوی !) خودت را به موال می رسانی و بعد، همان شدت و حدت سوختن در هنگام ورود غذا را، تا شعاع سه چهار سانتی متری خروجی نیز احساس می کنی !. و آن وقت در می مانی که آن موقع گرسنگی چه گهی باید میخوردی که اکنون ندانی چه گهی باید بخوری ؟!؟... می شد بیست درهم بدهی مک دونالد که البته نتیجه اش مشابه بود، منتها بدون سوزش! و البته زمان واکنش هم کوتاه تر. (من معمولاً پس از صرف محصولات مک دونالد همانجا در دستشویی خودشان رسیدش را تحویل می دهم و فقط مابه تفاوت را می پردازم !!!). می شد چل درهم بدهی و در یک رستوران متوسط مآب، پیتزایی، پاستایی یا هرچی بزنی تَنگ شکم. نتیجه معمولاً پنجاه پنجاهه ضمن اینکه باید زمان بیشتری رو هم صرف کنی و خُب اگه زمان داشته باشی می ری مث بچه آدم خونه غذاتو می خوری اینقدم خودتو عذاب نمیدی .
خلاصه اینو میخوام بگم که تو یه موقعیتایی فقط به خاطر صرفه جویی در هزینه و زمان دو سر سوز می شوی! البته طبق قوانین فیزیک، حرارت از جسمی به جسم دیگر منتقل می شود و من الان بخشی از حرارت مربوطه را به فاضلاب دبی منتقل کرده ام، بخشی از آن را مشغول انتقال به صندلی می باشم هنوز، و البته درصدی را به وبلاگم اختصاص داده ام که خیلی سرد و بی روح و بی بو نباشد !!! .
الهی سر بسوزد، ته بسوزد، دل نسوزد ... .

دوتا دوتا

دوتا دسشويى، دوتا اطاق، دوتا ماشين، دوتا لپ تاپ، دوتا iphone4 ، دوتا تلوزيون، دوتا دى وى دى، دو تا ماهواره، ……… براى دو تا آدم، تنها دو تا آدم، دو تا آدم تنها ………… .

معنى زنده بودنم به چند چيز بود، نازبانو، فرشته، سازهايم، چند خطى نوشتن يا كشيدن، رنگ آميختن، و گاه فنجانى قهوه سركشيدن.
مدتهاست نوايى از هيچ سازى برنيامده، انگار سالهاست نمى نويسم، نمى رنگم، قهوه سازم گلدان … فرشته ام پر شكسته گوشه اى نشسته، نازِبانو را دير زمانى است نكشيده ام ….
روزگارم بى معنى است … .

۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

خلاقیت

هیچ می دانید چگونه خلاقیت به سر می رسد ؟!؟ اینگونه :
-          اولش "خلاقیت" محض است . سال های جوانی . شعر می نویسی ، طراحی می کنی ، با تار و سنتور و سه تار آهنگ می سازی ، کاریکاتور می کشی ، لوگو می سازی ، پوستر چاپ می کنی ، بیلبوردت را در خیابان می بینی ، و به اندازۀ یک کف دست ، از این خلاقیت ، نان در می آوری.
-          بعد میشود "خلاقی" که به خودی خود بی معنی است ! لذا چون با یک کف دست نان در سال نمی شود زیست ، می روی ادای مهندسین پروژه را در می آوری ، و هی در این بین در هر فرصتی شاهکار های هنری ات را به میان می آوری بلکه کسی بگوید : عجب ! چه آدم "خلاقی" بوده این !!! .
-          بعد می شود "خلاق" . صفتی که تا پایان عمر ، با فعل گذشته صرف می شود .
-          بعداً تر می شود "خلا" که در گویش کرمانی به معنای توالت می باشد . از همان ها که یک مستطیل زرد آجری بود و سوراخ تنگش در مرکز پرسپکتیو چار وجهی عمیقش قرار داشت . در این برحه است که هر چه خلاقیت میترکانی به درد همان خلا می خورد !!!
-          پس از آن می ماند "خل" و به کسی می گویند که زمانی خلاقیت داشته اما حالا هر قدر هم که خودش را می نمایاند ، هیچ چیزی ازش در نمی آید ، حتی درخور خلا !!!
بلی ،  و اینگونه است که خلاقیت به سر می رسد ... !

۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه

آدم تا وقتی می تونه غصه هاشو بنویسه، یعنی هنوز حالش خوبه...

اولاً یه لینک خیلی باحال به لیست از ما بهتران اضافه شده به اسم "سولاخی"، همین طوری داره این "از ما بهتران" رشد می کنه ، نتیجه اینکه چقد زیادن اونایی که از ما بهتر می نویسن ! دارم نگران می شم !
دوماً جملۀ عنوان این پست ، که مال همون وبلاگ سولاخی هست یهو تکونم داد. راستش گفتن نداشت ، خودمم می دونستم حال چندان خوشی ندارم . ولی اینکه ننوشتنم دلیل ناخوشی احوالم باشه رو نمی دونستم . تو هفته های اخیر حداقل ده دوازده تا مطلب رو شروع کردم و نصفه کاره ولشون کردم .
سوماً یه اخلاق گهی دارم ناشی از سال ها تنها یه جا نشستن و کار کردن ، اینه که وقتی می خوام یه کاری بکنم ، مثلا یه چیزی بنویسم ، هیشکی نباید حرف بزنه ، هیشکی نباید نفس بکشه ، تلوزیون نباید روشن باشه ، از تو لپ تاپ هیشکی نباید صدا درآد ، خلاصه باید تو بهشت برین تک و تنها تو آرامش نشسته باشم که مثلا بتونم دو خط بنویسم . اونم چی چی ؟ یه مُش خزعبلات ! یخورده هم زور زدم تمرین کنم وقتی سر و صدا هست ، بتونم کار خودمو بکنم نشد . یه شوهر عمه دارم استاد دانشگاس ، از روزی که تصویر خاطرۀ این آدم تو ذهنم حک شده (مثلا از سه سالگیم ) تا همین دو سه ماه پیش که ایران بودم و دوباره دیدمش ، همیشه وسط عروسی باشه یا عزا ، نشسته خیلی خونسرد ، ریلکس ، یه دسته ورقه امتحانی شاگرداش تو دستشه ، مشغول تصحیح ، باهاشم صحبت که بکنی خیلی قشنگ به حرفات گوش میده ، جواب میده ، و بعد دوباره میره تو برگه ها . تو تمرینای انزوا ستیزیم همش تصویر عمو اسدالله رو به خاطر می آوردم ، ولی افاقه نکرد . آدم باید آدم باشه ! وقتی نیستی کار نمی کنه . بیخود زور نزن !
 چارماً (چه طنز قشنگی داره این عددای فارسی رو با تنوین بنویسی . نمی دونم بعضی از بروبچ تعمداً می نویسن دوم ان ، یا نمی دونن تنوین کی بوردشون کجاس ، یا یه جور کنایه میزنن به استفادۀ تنوین رو کلمات فارسی !).  محض ترویج آداب نگارش ، جهت اطلاع ، شیفت + G بهتون "ه" آخر همزه دار میده مث : خانۀ ما یا دیدۀ منت . ضمناً این "بدونه تو" نیست ، هستش "بدون تو".
حالا یه زن نکبتی داره تو تلوزیون زجّه میزنه : عمو مرتضی ، عمو مرتضی ! – زن عمو مرتضی: (با هول و هراس) چیه؟ چی شده عالیه خانوم ؟! – گــــــــــــــــاوم نمیتونه بزاد !!! ... خُب من چه جوری بنویسم ؟ ها؟! چه جوری ؟!؟ عمو اسدالله چه جوری ؟

۱۳۹۰ آبان ۱۶, دوشنبه

ماژیک فراموشتان نشود

اینجا دبی است ، آسمانش ، مثل همۀ جاهای دیگر دنیا ، آبی است . اینجا هم ، پایین ترین سطح درآمد توالت می شورد ، بالا ترین اش در خیابان ها لامبورگینی می راند ، مثل همۀ جاهای دیگر دنیا . مثل مملکت خودمان ، ایران . اما یک تفاوت کوچک هست . توالت های عمومی از شدت تمیزی برق می زنند ، و لامبورگینی سوار ، حتی یک بار ، چراغ قرمز را رد نمی کند . چرا ؟!!
خُب بشر بدبخت ، یک صدم درآمد اونی که میاد میشاشه به محل کارت رو هم نداری ! واسه چی روزی سی بار میسابی این موال عمومی رو ؟!؟ ... تو چی ؟  بی شعور ، ملیون ملیون دادی لامبورگینی خریدی که چی؟ که باهاش حداکثر سرعت صد و بیست و رعایت کنی ؟ یه عالمه خرج فرمون و سیستم هیدرولیک این ماشین شده که تو باهاش بین دو خط برانی ؟!؟
البته ما در رعایت موارد فوق و سایر موارد مشابه بسیار کوشا می باشیم ، ولی بینی و بین الله ، هنوز علتش را نفهمیده ایم . در وجودمان نهادینه نشده . هنوز نفهمیده ایم چرا وقتی چراغ سبز شده و ماشین جلویی حواسش نیست ، نباید از بوق استفاده کنیم .هنوز نمی دانیم چرا وقتی چراغ عابر پیاده قرمز است ولی هیچ ماشینی هم نمی آید ، نباید از خیابان رد بشویم . رد نمی شویم البته ، ولی نمی دانیم چرا رد نمی شویم !!!. ایضا چرا وقتی چراغ زرد است نه تنها پایمان را روی پدال گاز فشار نمی دهیم ، بلکه ترمز هم می کنیم ؟! تازه نه آن هم روی خط عابر ، که چند متری هم عقب تَرَک ! تازه اینها فقط مربوط به مسائل چراغ راهنمایی می باشند . هزار و یک چرای دیگر هم هست .
یک بار زد و حسب تصادف ، جای دوستان خالی رفتیم اروپا ... آنجا بود که به کشفی عظیم نایل شدیم و آن اینکه (یا .. و این آنکه !) ملت متمدن آن طرف ها ، چرایش را می دانند ، رعایت هم می کنند . ملت متمدن این طرف ها ، چرایش را نمی دانند ، ولی رعایت می کنند . و بالاخره ملت متمدن خودمان ، چرایش را نمی دانند ، رعایت هم نمی کنند ! راحت !!! .
آدم یا می داند روی دیوار توالت عمومی جای هنر نمایی نیست ، یا نمی داند ولی می داند ممکن است دوربین مدار بسته ای چیزی ردش را بگیرد ، یا می داند ولی مگر می شود این طبع شوخ شهوت طلب را بی خیال شد ؟
یک سوال فنی : مردم ما اصولا همینجوری یک ماژیکی همیشه در جیبشان است یا تعمدا حواسشان هست هر وقت از خانه بیرون می آیند حتما ماژیک بردارند شاید سر راه جیششان گرفت ؟!؟!

۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

چند خطی درباره آکادمی

بعید می دونم کسی دستی به موسیقی داشته باشه ، و برنامۀ آکادمی گوگوش رو به خاطر موضوع برنامه که موسیقی هست نگاه کنه . پارسال یکی ده ثانیه از خوندن دو تا شرکت کننده رو گذری شنیدم ، هر کی پرسید این برنامه رو می بینی یا نه ، گفتم برو بابا اینا فینالیستن دارن فالش میخونن ، بعد اساتیدم نشستن به به و چه چه می کنن . خُب اون موقع صرفا فکر می کردم این باید یه برنامه راجع به موسیقی باشه و طبیعتا چون افتضاح بود تحویل نگرفتم . منتها همیشه در همۀ شاخه های کارهای رسانه ای ، اگر ببینم تکنیک اجرای کار خوبه و حرفه ای کار شده ، دست رد بهش نمی زنم . یعنی نحوۀ تولید برام مهمه و از جزئیات استفاده از ابزار های ساخت و تولید ، لذت می برم .
تولیدات شبکۀ من و تو ، عمدتا از نظر کیفیت در سطح متوسط رو به بالایی قرار دارن . تیم پشت دوربین کار بلدن و تکنیک های جذب مخاطب رو به خوبی میدونن . به اندازۀ بی بی سی که یه گزارش پنج دقیقه ایش دوازده سال سینمای ایرانو میذاره تو جیبش حرفه ای نیستن ، اما بازم خوبن . نه تو همۀ زمینه ها ، ولی تو یه برنامه هایی مث بفرمایید شام یا همین آکادمی گوگوش ، خوب عمل کردن . درسته که همۀ این برنامه ها کپی تولیدات موفق شبکه های آمریکاییه ، اما در هر حال کپی برداری شایسته ای بوده و تونسته هویت و ماهیت مستقل خودشو پیدا کنه .
لذا فراموش نکنید که هدف این برنامه ، شناسایی و پرورش استعدادهای موسیقی پاپ ایرانی نیست . بلکه هدف ، تولید یک شوی مردم پسند ، پر مخاطب و سرگرم کننده است که البته در این راستا ، بسیار خوب و موفق عمل می کنه . دستشون درد نکنه ، من که امسال همۀ قسمتاشو نگاه کردم . نه حضّ وافر، ولی لذت هم بردم .
اگرم یه وقت خدای نکرده بخوام به کسی رای بدم ، به آوا رای می دم اونم نه به خاطر صداش و تواناییش در کار موسیقی ، بلکه به خاطر ملاحت توام با زیباییش که از قدیم گفتن : حُسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت ... . وگرنه ده ها و صدها آدم تو ایران هستن با استعداد های بی نظیر و شگفت انگیز در زمینۀ موسیقی که نه تنها این ده شرکت کننده ، که امثال هومن و بابک هم انگشت کوچیکه شون نمی شن .

۱۳۹۰ آبان ۱۰, سه‌شنبه

خط سفید افق

آن که می دانستم همو بی پلک بر هم زدنی لحظه به لحظه ام را زیر نظر خواهد داشت ، بر گسترۀ سبز روزگارم پرتاب کرد . هنوز شادمانه می جَستم که هیبتی سیاه از ناکجا سر رسید و به قدرت و مهارتی نا منتظر ، بر سرم کوفت . گیج زدم و تنها در پیش دیدگان تارم ، دیدم به سوی سفیدی افق ، در شتابم . دیواره ای به هر سو کشیده می دیدم ، صدم ثانیه ای مجالم بود بیاندیشم ، اگر به دیواره بکوبم ، پرواز نا تمام ، ولی لااقل در همین سر سبزی باقی . اگر از افق بگذرم ، چه می دانم چه در آنسوی ، انتظارم را می کشد ؟ هر چه باشد ، نباید که دیگر بار ، سر به ضرب آن سیاه سیرت بسپارم . خود را جمع کردم و کشیدم و از فراز افق بال گشودم . ندانسته که اختیار من بود ، یا اقبال ، یا آن سرکوفتن اش هدایتم کرد ؟
آنچه آنسو بود ، شگفتا باز هم سبزی و خرمی !... آه خوشا زمین آباد ، به شادمانی باز جستی زدم و دست به هم کوبیدم و ای داد !!! سرخ پوشی سرخ رویی خون به چشم آمده آمادۀ خیز ، در انتظارم بود . چندان که دانستم ، چنان هم نا خوانده نبوده ام . بی رحم ، بی ملاحظه ، بی لحظه ای درنگ ، ضربه ای حوالتم کرد که دیگر از هوش رفتم . می دانستم یکی آن بالا ، نظاره گر تمام اینهاست ، پس چرا باز نمی داردشان ؟ مگر او نبود که مرا به این میانه انداخت ؟ ... دیگر چیزی بجز ضربات پی درپی که از چپ و راست می خوردم نمی فهمیدم . به گمانم آخر ، چنان به شدت مرا کوبیدند ، که از صفحۀ سبز روزگار، بیرون افتادم ... به گمانم مُردم ... اما گرمی دستی را بر گونه ام حس می کنم . گویی کسی هنوز بر من نیمه جان نیمه امیدی بسته است . با شصتش ، صورتم را نوازش می کند . از فرط شادی اوج می گیرم ، روحم به آسمان می رود ، زمین ، کوچک و کوچکتر می شود . غرق خوشحالی ام که ناگاه ، انگار دست جاذبه گریبانم را می گیرد و به زیر ، باز می کشدم ... فرصت نمی کنم بیاندیشم که چرا ؟ ... چون دوباره ضربه ای بی رحمانه بر سرم می کوبند ... و یکی آن بالا ، مدام حرکتم را به این سو و آن سوی ، تیز بینانه در نظر دارد ... .
.
.
.
.
بر گرفته از خاطرات توپ پینگ پونگ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یک سالگی

چندی پیش ، چهارگاه یک ساله شد.
در این یک سال حدود صد و بیست پست گذاشتم ، متوسط سه روزی یک پست . شش هزار و پانصد بازدید داشته ام ، متوسط هر پست پنجاه خواننده .
هنوز هم به سبک خاصی از نوشتن نرسیده ام . هنوز هم از نوشته هایم راضی نیستم .
اما ...
دانستم ، آدم هایی هستند که نوشته هایم را دوست دارند . راجع به آنها صحبت می کنند . کسانی هستند که می خوانند . کسانی که خودشان بسیار بهتر از من می نویسند .
حالا ، در یک سالگی ، می خواهم برایتان از رازی پرده برداری کنم ... این وبلاگ آسمانی است ! باورتان نمی شود ؟ ... این وبلاگ از آسمان به من رسید . حتی اسمش را هم آسمان انتخاب کرد .
اگر از آسمان شما اکنون ، باران می بارد ، از آسمان ما اینجا ، همه نعمتی می رسد . وبلاگ ، یکی از برکاتش است .
در یک سالگی ، یک بار دیگر ، دوست گرانقدرم ، آسمان را سپاسگزارم ، برای راه اندازی چهارگاه . بی گمان نیت پاکش مسبب همین حد توفیق است . وگرنه من و مخاطب برانگیزی؟ این چه حکایت باشد؟ ... .   

۱۳۹۰ آبان ۷, شنبه

خسته نمی شوم

چقدر باید بجنگم ، ببــازم ، و باز هم قدردان و عاشق این روزگار باشم . چقدر باید ابلهانه بایستم تا بازنده خطابم کنند . چقدر باید هر روز ، به خودم نهیب بزنم ، که من ، بازنده نیستم ! منِ از پیش باخته ، منِ پیش از شروع ، به آخر رسیده . تا کی باید هر روز صبح ، کمر شکسته ام را به سختی راست نگه دارم ، به آسمان نگاه کنم ، بسم الله بگویم و انگار برای شروعی تازه راه می افتم ، تمام سنگینی گذشته را بر دوش بگذارم ، بلکه امروز به مقصد برسانمش . تا کی باید هر روز غروب ، کوله بار سنگین تر شدۀ تلاش های بی فایده ام را پشت در بگذارم ، لبخند بزنم ، و عاشقانه های زندگی ام را زمزمه کنم . نکند می دانند جنبۀ بُرد ندارم ، پرهیز می کنند مبادا یک وقت مجالم بدهند ، دست های بُرده ام را بشمارم . نکند اصلاً دستی نبرده ام !
دیده نمی شوم ، می دانم . از بس که سینه خیز رفته ام ، سینه بر خاک کشیده شده ام . بر خاک افتاده ام . از بس که هر بار برخاسته ام ، با همان لبخند ابلهانه بر لب ، خاک ها را تکانده ام ، ایستاده ام ، تا باز به تکانی ناگهانی ، طناب را بکشند ، پهن زمین شوم . بر خاک کشیده شوم .
خسته نیستم ، خسته نمی شوم . فقط ، نفسم دیگر ، کامل بر نمی آید .

۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

به لیست از ما بهتران افزوده شد

یه لینک جدید در لیست از ما بهتران اضافه شده ، از دستش ندین . ساده ، روان ، با معنی و خواندنی مینویسه . اینقدر خوبه که بی اجازه لینکش کردم .

بعد نوشت : از یکی دیگه هم خوشم اومد ، مخصوصا از عنوانش : آهو نمی شوی بدین جست و خیز ، گوسپند !!! لینک دادم.
اینا هر دو تا همچین نوظهور هم نیستن ، منم تازه پیداشون نکردم . ولی فکر کردم حیفه کسی خزعبلات منو بخونه ، اینارو نخونه .

جدایی ناصر از شیرین

چند وقت پیش ، فیلم خوبی دیدم از کارگردان توانا بُوَد هر که دانا بُود کشورمان ، آقای اصغرفر. نشنیدین اسمشونو؟! بابا خیلی مشهورن که ! آقای اصغرفر ، هادی شون !
فیلم در مورد جدایی یه خانومی بود که خیلی سال پیش در فیلم دلشدگان ، کور بود ولی در این فیلم بینا شده بود و این نشان می داد که علم پزشکی طی این بیست سال چقدر پیش روی کرده و همچنین نشان می داد که سینمای مملکت هم طی این بیست سال چقدر تکان نخورده ! من کلا در زمینۀ سَلَح ، خیلی آدم شوری نیستم که بخوام راجب سینمای ایران حرف های ناموس دار بگم. ولی بدم نمیاد یه چار تا حرف بی ربط بزنم بلکه آنجلینا جولی یه جوابیه ای بده باب آشنایی باز شه ، باقی مُخ زنیش با خودمون !
عرض می کردم فیلم در مورد جدایی سیمین بود از خسرو ، نه ، از فرهاد ، نه ، از اصغر فرهادی ... آها ! خودشه ! سعدی خودش می گفت : چو سیمینی از من بدر می رود ... چو فرهادی آتش به سر می رود !!! همینه نه ؟!؟ ... نه ... خیله خُب ولش کن اصن ، مهم نیست از کی یا چی جدا می شد . مهم این بود که اسم فیلم خیلی بی مسما می نمود . جدایی کوتاه سیمین ... یا یه چیزی شبیه این ... آره ... جدایی  نادراز  سیمین ... آره همین بود ! اولا چرا "نادراز" ؟ مگه کلمۀ "کوتاه" چه اشکالی داشت که بجاش گفتن "نادراز"؟!؟ همین افه های روشنفکریه که آفت سینمای ما شده دیگه ! بعدشم قضیه اصن نادراز نبود ، خیلی هم کشدار و طولانی بود.
ولی سرجمع به عنوان سالی یک نمونه از محصولات سینمای ایران را دیدن (نمونۀ سال قبل ، دربارۀ الی بود) مقبول افتاد . فقط در پایان پیش نهاد می کنم یک مجموعۀ چند اپیزودی ساخته بشه در مورد پایان فیلم های اینطوری . مثلا نشون بدن بالاخره الی مُرد یا نه ، یا آخرش دختره رفت پیش نادر یا سیمین یا اصغر ؟ اینا برا آدم سوال باقی میمونه می دونین ، بعد آدم هی شبا خوابش نمی بره هی فکر میکنه سر این بچه چی اومد آخرش ؟ یا چرا الی شنا بلد نبود پس؟
حالا آخرشم اینو داشته باشین که من ازاونجا که خیلی اهل سینما و فیلم شناس و منتقد هنر هفتمم ، تو تمام مدت نوشتن این متن ، فکر می کردم اسم فیلم جدایی نادراز شیرینه !!! و بعد که فهمیدم سیمین بوده ، همۀ شیرینای نوشته رو کردم سیمین !!! ..... ولی در هر حال آخرشم نفهمیدم چرا "نــــادراز"؟!؟!؟!    

۱۳۹۰ آبان ۳, سه‌شنبه

مرده شورشو ببرن

عصر یه قهوۀ سنگین خوردم ، فشارم افتاده ، دلم می لرزه ، نفس نفس می زنم ، ساعت سه نصفه شبه ، خوابم نمی بره . مرده شورشو ببرن ، دیگه جوون نیستم !
شام تخم مرغ و کالباس خوردم ، ساعتای ده ده و نیم . سر دلم سنگینی می کنه ، کف پاهام میسوزه ، خوابم نمی بره ، مرده شورشو ببرن ، دیگه جوون نیستم !
عطش دارم ، بطری آب کنار دستمه هر کلمه که تایپ می کنم یه قلپ می خورم . یه مخلوطی از آروق و عُق میاد بالا ، ترشیِ آب و کالباس گلومو می زنه (چیه ؟! از صورت خونین مالین چش دراومدۀ قذافی که حال به هم زن تر نبود؟!؟ چطو اونو شیش روزه روزی سی بار تو تلوزیون می بینین هیچی نمی گین؟ من که راجب عُق می نویسم ابرو به هم می کشین ؟!؟!). انگار یه سگ مرده تو شکمم پهلو به پهلو میشه . خوابم نمی بره ، مرده شورشو ببرن ، دیگه جوون نیستم !
اشتبا تایپ می کنم ، میام پاک کنم ، می زنم پپپپپپپپپپپپپپپپپپ !!! بند بند انگشتای دست چپم درد می کنه . از چپ و راست خمشون می کنم ، ترق توروق مفصلی مفصلی راه میندازم . ( ای بابا ، حتما باید براتون  َ ِ ُ بذارم بتونین بخونین ؟! ترق توروق مَفصَلیِ مُفَصّلی راه میندازم ! چی یاد شما ها دادن تو مدرسه پس ؟!) ... خلاصه اینکه خوابم نمی بره ، مرده شورشو ببرن ، دیگه جوون نیستم !
اعصاب ندارم کلّاً ! شدیداً جوش می زنم ، هم  پوستی ، هم فکری ! یه زمانی جوش کاربیتم می زدم ! الان دیگه نه . اون موقع جوون بودم ، حالا ، مرده شورشو ببرن ، دیگه جوون نیستم !
کارم لنگ یه صندوقچۀ گنجه ! شاید یه جایی گوشۀ یه گنجه ! نه از اون گُنده ها که توش پر سکۀ طلا و تاج و جام و مرواریده ، از همین کوچیکاش ، معادل سی ملیون تومن توش سکه طلا باشه بسه ، سکه که ششصد تومن باشه میشه حدود پنجا تا . مگه چقد جا میگیره پنجا تا سکه بهار آزادی ؟ صندوقچه مندوقچه م نمی خواد . کیسۀ زری به انبان ، یا آویخته به بند تُنبان ، کفایت می کند ! اوهوی تازه عروس مملکت ! یعنی تو سرجمع سی تا سکه هم کادو نگرفتی قرض بدی به این داداش بدبختت بتونه کپه مرگشو بذاره امشب بخوابه دست از این هذیون نوشتنم برداره ؟ . چکار کنم دیگه ؟ چاره ای نیست ، مجبورم خودم دس به کار شم دوباره ازدواج کنم ! فقط اشکالش اینه که مرده شورشو ببرن ، دیگه جوون نیستم !
یه وقتایی می بُرم . خسته می شم . به خودم لعنت میفرستم . خُب کارمند یکی دیگه بودی ، مال بابات که نبود ، کم بود ، زیاد بود ، به تو ربطی نداشت ، ... مرض داشتی ؟!؟! یه کاره حالا سر میانسالی !!!!!!!!! گیر دادی خودت دس به کار شی ؟ . حسرت میخورم چرا بیس سال پیش که سرشار از ویتاییییین سی بودم این تصمیمو نگرفتم . حداقل اون موقع کاپشنمو گولّه می کردم میذاشتم زیر سرم رو موزاییک می خوابیدم . اما حالا چی ؟! تو تخت گل و گشاد با چار تا بالش و کوسن زیر پا هم خوابم نمی بره ، مرده شورشو ببرن ، دیگه جوون نیستم !
غلط کردین ! (ببخشید ، با شما نیستم ، منظورم کل کائنات و فلک و تقدیر و ایناس !) ، این تازه اولشه ، هنوز خیلی نقشه ها دارم ، یه کم عمرم باید کفاف بده ، باقیش حلّه ! فوقش یه امشب ، یا ده شب ، یا صد شب دیگه خوابم نمی بره ، کف پام میسوزه ، مفاصلم درد میکنه ، عرق سرد به تنم میشینه ... به درک ، نمیرم فقط ! ... تازه فوقش بمیرم ، مرده شورمو میارن ، میبرن ، میگن آخی ! سنی نداشتا ! ولی خُب دیگه جوونم نبود ! ...و من از تو آسمون ، در حالی که مث تمام سی و هشت سال زندگیم ، ابروهام تو همه ، میگم:
مرده شورشو ببرن ، دیگه زنده نیستم !

۱۳۹۰ مهر ۲۴, یکشنبه

الکی خوش

نمی دونم همۀ انواع بشر اینطوری ان یا فقط من چون از نظر تعداد تخته در مغزم دچار مضیقه هستم اینطوری ام. به عنوان آخرین کار امروز، فایل حساب کتابا مو زیر و رو کردم و فهمیدم به رقم دقیق اگه قرار باشه فردا کارام رو برنامه پیش بره باید سی ملیون چک روز بکشم . اصن جای نگرانی نبود ، تو حسابم مجموعاً سی ملیون پشه و شب پره و باد هوا و غیره به هم می رسه ! خُب پس مشکلی نیست . کامپیوترمو بستم ، تو کیف جاش دادم ، سوار ماشین شدم و به طرف خونه حرکت کردم . در هنگام اتوموبیل رانی به موارد ذیل اندیشیدم:
-          دلم برا دخترم که از صب ندیدمش تنگ شده .
-          خدا رو شکر سوژۀ بحث و جدل نداشتیم و کسی با دلخوری صب از خونه بیرون نرفته .
-          خونه یه تغییراتی در دکوراسیون لازم داره چون خیلی وقته همین طوری مونده و یه نواختیش یخورده دل آدمو میزنه . ایشالله جمعه یه حالی بهش بدیم .
-          ناز بانو امروز کنترل اعصابشو در دست داشته و با صبر و متانت سعی کرده با من و فرشتۀ سر به هوا مدارا کنه .
-          کلاً همه چی آرومه ، پس منم خوشحالم .
با روانی آسوده متمایل به شاد خوش رنگ ، خشنود از این همه احساس سادۀ خوشبختی ، اومدم خونه . به جان خودم اگه سر سوزنی از اینکه فردا چی بشه و چی نشه دل نگران باشم . مشکل فردا مال فرداس . امروز ، الان ، همینی که هست ، هر چی که هست ، عاشقونه اس ، دوسش دارم و راحتم .
الهی شکر ... .

۱۳۹۰ مهر ۲۲, جمعه

اوهوم !

دیشب ، نزدیکای نصفه شب ، بعد از یه پرخوری مفصل ، رفتیم دم دریا ، با ناز بانو ، با همون لباسای پلو خوری ، دراز کشیدیم رو ماسه ها ، قرص ماهو تماشا کردیم ، به صدای امواج گوش دادیم ، و لحظه لحظۀ شونزده سالِ عاشقانه رو بغل گرفتیم ............. اوهوم م م !!!  

۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

آخر مهر

 این داستان به مناسبت اول مهر بود ، به بزرگواری خودتون ببخشید که آخر مهر میذارمش . همونجوری که بابام به بزرگواری خودش میبخشه ، وقتی اول اردیبهشت بهش زنگ میزنم تبریک عید میگم !!!. کلا آدم دیری هستم !

                                                                              ***

مادرم معلم بود. تو همون مدرسه اى كه من خوندن و نوشتن رو ياد گرفتم، تو همون مدرسه اى كه جمع و تقسيم ياد گرفتم. و سالهاى بعدش فهميدم كه چجورى براى آزمايش علوم تجربى، ميشه شب بخوابى و صبح يه باد نماى آماده داشته باشى! تو همون مدرسه اى كه از كلاس سوم، آقاى هاشمى با خانواده اش خِفتمان كرد و تا آخر سال بيخيالمان نشد. مردك اگه به جاى یه سال ايران گردى پولشو ميداد دو دست لباس واسه زن و بچه اش ميخريد اينقد نقاشياى كتاب تعليمات اجتماعى ما ضايع از آب در نميومد!

دوازده ارديبهشتِ اون سالى كه يه نفر از پشت سر صدا زد: آقاى مطهرى! و حاج آقا با خوش رويى روشو برگردوند و طرف ماشه رو كشيد و گلوله صاف نشست وسط پيشونى بنده خدا، من كلاس دوم دبستان بودم. كلاس سوم ، مامانم همون روز ، يه شاخه گل از تو حياط چيد داد دستم گفت بده خانوم معلمتون. تو مدرسه ، هر چى با خودم كلنجار رفتم كه گُلِ رو بدم به خانوم خسروى كه خط كش پنجا سانتى قهوه ايش دايم رو سانتى مترِ سى و دو ، نوك دماغش بود، دلم راضى نشد. در عوض رفتم تو دفتر، پيش خانوم عسگرى، معلم كلاس اولم و گل و دادم به اون. و هر سال، تا كلاس پنجم كه تو دبستان نجميه بندرعباس بودم، همين كارو كردم.

به واسطه آشنايى و صميميت مامان با همكاراش، رد خانوم عسگرى رو هيچوقت گم نكردم و هر سال، دوازده ارديبهشت، چه با تلفن كارتى محوطه خوابگاه دانشگا صنعتى اصفهان، چه با گوشى پر چرك كارگاه سد سازى تو اهواز، چه با خط مستقيم روى ميز دفتر تهران، و چه با موبايل مدير عامل شركت خودم و شركا! تلفن ميزدم و روز معلمو بهش تبريك ميگفتم.  

اون روزايى كه ميرفتيم مدرسه، چه میدونستیم كه سال ها بعد، سر اينكه صب کی بچه رو برسونه مدرسه روز اول مهری ، جنگ و جدل مبسوطی با هانیه در میگیره ؟ اون از اون ور هوار می کشید که من رفتم ثبت نامش کردم ، کیف و کفش و لوازم تحریرشو خریدم ، یه روز اول مهرو تو برسونش ، مدرسه بدونه بچه بابا داره ! منم کلافه و عصبی می گفتم : بابا چرا نمی فهمی ؟ میگم جلسه با کارفرماست ، خلع یدم می کنن ، یارو کله صب جلسه گذاشته نمیتونم نرم ! خلع ید بشم پول همین مدرسۀ کوفتیو کی میده ؟!؟ ... نتیجه البته معلوم بود ، فقط خودمو ضایع می کردم .... .

ساعت : هشت و پانزده دقیقه . شهربند گرامی ، از اینکه زیر و رو گذر صدر ریده به اعصابتان پوزش می طلبیم ! تا شش سال دیگر برنامه همین است . خوش باشید !
ساعت : هشت و سی دقیقه : شهرمند گرامی ، تا افتتاح زیر و رو گذر صدر ، میتوانید خوار و مادر ما را مورد فحاشی قرار دهید . اما فراموش نکنید شما نسبت به پانزده دقیقۀ قبل ، بیست متر به جلو پیش رفته اید !

دی لی دین دین دیلی دین دین دین ! ( با ملودی نوکیا بخوانید ) ، ( دوباره بخوانید ! ) اینقدر بخوانید تا موبایلمو پیدا کنم ! – بچه : بابا موبایلِ تو هِ ؟!؟ ، بابا مامان جونمه ؟! – من : نه بابا جون ، کارفرما جونمه ! – بچه : بابا چرا پس جواب موبایلتو نمی دی ؟ - من : (حالا روز اول مدرسه خوب نی بچه رو با اوقات تلخی روونه کنم ) قطع شد بابا جان . – بچه : پس چرا هنوز داره زنگ میزنه ؟! ... .

دو دقیقه بعد : دوباره موبایل زنگ میخوره ، بازم از دفتر کارفرماست ، ور ندارم واسه بچه بد آموزی میشه . بفرمایید ! ... سلام آقای مهندس ، آقای مهندس فلانی فرمودن تماس بگیرم ... حرف خانوم منشی رو قطع می کنم و با لحنی توام با شرمندگی ساختگی می گم : بفرمایید خدمت می رسم ! اول مِهرِ دیگه ، می دونین که ترافیک چجوریه ، ... و قطع می کنم .

دقیقاً دو دقیقه بعد تر : دی لی دین دین دیلی دین دین دین ! مهندس فلانی با موبایل خودشون افتخار دادن ! این نکبت خودش بچه نداره ؟! تقریباً موبایلو پرت می کنم رو صندلی ! – بچه : بازم قطع شد بابا ؟!

هنوز شیرین یه بیست دقیقه ای تا مدرسه مونده با این اوضا ! نمی دونم چرا مغز آدمیزاد منفجر نمیشه ؟! بازم زنگ موبایل . یه شمارۀ ناشناسه ، خر خودتی آقای مهندس ، ما خودمون ختم این ژانگولر بازیاییم . جواب نمی دم . نه موبایلو ، نه سوال بچه رو .

دریچۀ رحمت الهی یه ده ثاتیه ای باز میشه و ماشینا یه تکونی می خورن . ولی فوری دوباره قفل می کنن . گویا خداوند فقط میخواسته امتحان کنه ببینه لولای دریچۀ رحمت خوب کار میکنه یا نه ! یه باز و بسته میکنه و همین . دنگ ! دوباره همون آش و همون کاسه .

دی لی دین دین دیلی ... زهر مار ! سای لِنتش می کنم و گوشه چشمی هم به شماره میندازم ! کد بندرعباسه !! این دیگه چه مارمولکیه ؟! چجوری از ونک با کد بندر زنگ میزنه ؟ نمیشه ور ندارم ... بفرمایید !

یه صدای آشنای مهربون ، صدایی که الف دوم " بابا"  رو می کشید و مکث می کرد ، و بعد با وضوح و شمرده می گفت : " آااا ب " ، و در حالی که آهنگ صداشو پایین میاورد می گفت : " داد" ؛  و "د" رو به تاکید می گفت تا ما بچه های شیش ساله بفهمیم جمله تموم شد و اولین خط زندگیمونو نوشتیم .... . سلام علی آقا ! ...، خانوم عسگری بود ، معلم کلاس اولم !!! ... ، زنگ زدم اول مِهر و بتون تبریک بگم ، پسرتون کلاس اولیه دیگه نه ؟!؟ .... !

دریچۀ رحمت خدا ، چارطاق باز بود ... !

.
.
.
( این داستان برداشتی بود از چند خط کامنت یکی از دوستان در فیس بوک که با اجازه اش نوشتم . )     

  

۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه

نظر شخصی من ، در خصوص "آقای" شاهرخ مشکین قلم

پدر بزرگ خدا بیامرزم از اینکه مرد برقصه منزجر بود . منِ خدا نیامرزیده اما خیلی مشکلی با این قضیه ندارم ! هر از گاهی تو عروسی مروسی هم که باشه یه پایی ور میدارم حال ملت به هم میخوره میتمرگم !
 حالا این آقای مشکین قلمِ مشکین پوشِ مشکین پشم سینۀ مشکین مو بلند ، به مراتب خیلی رقیقی از عرفان رسیده به واسطۀ رقص ، دمش گرم . خیلی هم ناز پای نمره چل و هشتشو رو سن ور میچینه ، دمش گرم . خیلی هم قشنگ زلفاشو ول میده و میچرخونه ، بازم دمش گرم . خیلی هم درویش مآبانه از فرط حلول در مراتب ذات اعلا ، استریپ تیز میکنه ، اینم دمش گرم ... ولی دیگه با اذانم باید برقصه آدم ؟!؟ مرده شور سنت شکنی و نوآوریتو ببرن نکبت ! حالم ازت به هم میخوره ... همین !
تا حالا تو وبلاگم به کسی توهین نکرده بودم ! حالا کردم . وبلاگ شخصیه ، نظر شخصی دادم . حالا من دُگم ، من کوته بین ، من اصن نفهم ! .... از این مرتیکۀ چندش عُقّم میگیره ... عُــــــــــقّ !!! ... عُقّ ِ شخصیه ، به کسی مربوط نیست !

از مارپله تا پلی استیشن سه

خُب به سلامتی و میمنت پلی استیشن سه هم به بازار اومد. البته من کلا در مقولۀ بازی های کامپیوتری هیچوقت پامو فراتر از "دووم" که تحت سیستم عامل کمونیستی داس ! اجرا می شد نذاشتم . لذا در باب کیفیت و چند و چون عملکرد پلی استیشن سه به هیچ وجه نمی تونم اظهار نظر کارشناسانه بکنم . البته گویا این خیلی کار سختی نیست که راجب موضوعی چیزی ندونی ولی اظهار نظر کنی ! واسه ما ایرانی جماعت بعد از شکم و رختخواب ، اظهار نظر یکی از فرایض و واجبات شرعی ، عُرفی اخلاقی ملی مذهبیه ! الی الخصوص در زمینۀ موضوعاتی که سر ناخنی اطلاعات نداریم . ولی خُب من این کارو نمی کنم ، چون من خارجی ام ، قبلنم گفتم ، حتی قلبنم گفتم ، حتی قنبلم می گم ! من .. خارجی ام ! اصل و نصبمو که خوندین؟ مال کوفه اون ورام ، طرفای امام حسین !
در روز افتتاحیۀ پلی استیشن سه ، انواع بازیها و ابزار های مربوطه رو عَلَم کرده بودن وسط یه میدونی و ملت میومدن به فراخور میزان علاقه مندیشون ، جذب شگفتی های این محصول جدید ، وقتی رو تو این مجموعه میگذروندن . منم دقیقا متناسب با میزان علاقه مندیم ، حدود سی ثانیه از کنار این شلم شوربا رد شدم و طبیعتا بیشتر از این که به بازیا نگا کنم ، مردمو سیل می کردم .
اون وسط یه چیزی توجهمو به خودش جلب کرد . یه دختر بچۀ چار پنج ساله ، مو بور ، چش آبی ، یه مسلسل گرفته بود دستش وایساده بود روبه روی صفۀ تلوزیون رگبار بسته بود رو یه مشت آدمی که از چپ و راست با قیافه های کج و معوج و اِندِ خطر داوطلبانه پا پیش می ذاشتن تا خونشون به ضرب گلوله های دخترک به در و دیوار پاشیده بشه ! هر از گاهی هم به دلیل اینکه خُب طفل معصوم قد و قواره اش کوچیک بود و مسلسل یه کمی براش سنگین ، یکی از اون آدمای خیلی خشن ، یه ضربه ای کوفتی می زد و شیشۀ تلوزیون از تو ، خونین مالین می شد . خلاصه اینکه درجۀ خشونت ، در حد نهایت و جالب تر اینکه یه خانوم مهربونی هم از اهالی پلی استیشن ، دخترکو تشویق می کرد و کمکش می کرد تا یه وقت ، روحیه بچه از اینکه از یه مشت آدم قلچماق شکست بخوره ، لطمه نبینه ! الحمدالله به مدد تکنولوژی هیاءت و هیبت آدمای بازی هم که از آدمای دور و بر واقعی تر به نظر میومد .
بحث بد آموزی خوش آموزی روحیه سوزی رو نمی خوام باز کنم ... چرا ، میخوام یه کم باز کنم . یعنی می خوام بگم حرجی بر مسئولان شرکت سونی یا برگزار کنندگان این مجموعه نیست . مگه غیر از اینه که هر وقت تلوزیونو باز می کنیم (مث در قوطی کمپوت !) یه مشت آدم آش و لاش شده رو نشون میده که یا تو افغانستان ترکیدن یا تانک از روشون رد شده ، یا زیر آوار زلزله موندن . مگه بچه ها اینارو نمی بینن ؟ حتی به گمانم بچه های این دور و زمونه به خوبی تشخیص می دن کدوم بازیه ، کدوم واقعیت !  اینه که فکر کردم کاش بچه هه می تونست برامون توضیح بده که برداشتش از این تیپ بازیا چیه؟ چقدر تحت تاثیر خشونت حاکم به این بازیاست ؟ چقدر قضیه براش جدیه ؟ چقدر براش فرق میکنه آدما و اسلحه ها و صحنه سازیا واقعی به نظر بیاد یا نیاد؟
حرف بزن بچه ! توله سگ با تو ام ! میخوای پس فردا تفنگ بگیری دستت بری تو خیابون آدم بکشی ؟ ها ؟!؟ برو بشین با عروسکات بازی کن ! ...نه ! باربی هم سمبل استسماره ! برو کارتونتو ببین ! اَه اینا هم که تو کارتونا دائم مشغول ببوس و بلیسن ! اصن بیا بشین با این کارتا بازی کن . ببین ، خدا دوست دارد ، خدا دوست ندارد ... آره این از همشون بهتره ... ببین ما چقد آدم بار اومدیم بچگیمون از این بازیا کردیم ... !!!!