ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۱۷, شنبه

پلیــــــــــــــــــــــز

خُب انگار داره یواش یواش حالم بهتر میشه نه ؟!؟. همینجوریه دیگه ، چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند. ولی خُب وقتی آدم توشه (تو مصیبته) هر چی تو سرش بزنه به کتش نمی ره که چنین نیز هم نخواهد ماند. حالا یواش یواش. خونه هم که برم یه دو تا دلنگ پیانو و یه خورده بازی با فرشته و بالاخره ذره ذره ، ذره ذره گرم کردن ناز بانو . ناز بانو یه مدتیه یخ زده بَــــــــــد !!! آخه من یه مدتی دمای خونه رو کشیدم زیر صفر کلوین !!! (توضیحاً عرض کنم صفرِ کلوین، زیر نداره . ببین من چقد برودت به خرج دادم !) حالا تا نازبانو یخش واشه کار داره حالا ... هرچند من بای دیفالت آدم سرد مزاجی ام و کلا موجود گرم و گیرایی نیستم، اما از سوی دیگر ، بسیار جانور پیله و سمجی هستم که تا مشکلی را ختم به خیر نکنم از رو نمی روم. لذا پیش بینی می شود عملیات یخ زدایی به کندی ولی با موفقیت تضمینی انجام پذیرد. خدایا لطفاً تا آن موقع که من نازبانو را مثل سابق گرم و دوست داشتنی ببینم ، بدن خودم سرد نشود پلیـــز. تنک یو این اَد وَنــــس اینا !!!

دو سر سوز

گرسنگی که فشار می آوَرَد، می پری از رستوران پاکستانی دم دست، یه ظرف آلمینیومیِ پُر و پیمون پلو مرغ میگیری به هشت درهم. (به فارسی نرخ روز میشه سه و پونصد – به انگلیسی با لهجۀ آمریکایی میشه دو دلار ناقابل / یکی به من بگه الان یه پرس پلو مرغ تو یه کافۀ بین راهی مثلاً طرفای دلیجان یا آباده چنده ؟ میخوام مضنه دستم بیاد . یکی هم بیاد بهم بگه مضنه با همین "ض" درسته یا با یه "ز"ی دیگه اس؟ بعد اینا مشکل کوچیکامه ، لطفاً یه تیم مجرب شامل دختران مجرد و پسران با موهای مجعد هم بیاد مشکل بزرگامو حل کنه !!!). ... بعد در حالی که با هر قاشق پلو مرغ پاکستانی سه تا لیوان آب میخوری به این فکر میکنی که این مادر به خطا ها از کجا فلفل مجانی میارن که اینجور با دست و دلبازی تو غذاشون می ریزن؟ ... ولی خُب به هر حال گرسنه ای و تا جایی که میتونی در برابر سوزش زبان و دهان و گلو و مری و معده مقاومت کنی می خوری.
طبیعتاً یک چند ساعتی بعد به حالت هَروَله (حالتی بین راه رفتن و دویدن، چون از شدت فشار نمی توانی تا رسیدن به دستشویی آمرانه راه بروی و در عین حال از شدت اسهال نمی توانی بدوی !) خودت را به موال می رسانی و بعد، همان شدت و حدت سوختن در هنگام ورود غذا را، تا شعاع سه چهار سانتی متری خروجی نیز احساس می کنی !. و آن وقت در می مانی که آن موقع گرسنگی چه گهی باید میخوردی که اکنون ندانی چه گهی باید بخوری ؟!؟... می شد بیست درهم بدهی مک دونالد که البته نتیجه اش مشابه بود، منتها بدون سوزش! و البته زمان واکنش هم کوتاه تر. (من معمولاً پس از صرف محصولات مک دونالد همانجا در دستشویی خودشان رسیدش را تحویل می دهم و فقط مابه تفاوت را می پردازم !!!). می شد چل درهم بدهی و در یک رستوران متوسط مآب، پیتزایی، پاستایی یا هرچی بزنی تَنگ شکم. نتیجه معمولاً پنجاه پنجاهه ضمن اینکه باید زمان بیشتری رو هم صرف کنی و خُب اگه زمان داشته باشی می ری مث بچه آدم خونه غذاتو می خوری اینقدم خودتو عذاب نمیدی .
خلاصه اینو میخوام بگم که تو یه موقعیتایی فقط به خاطر صرفه جویی در هزینه و زمان دو سر سوز می شوی! البته طبق قوانین فیزیک، حرارت از جسمی به جسم دیگر منتقل می شود و من الان بخشی از حرارت مربوطه را به فاضلاب دبی منتقل کرده ام، بخشی از آن را مشغول انتقال به صندلی می باشم هنوز، و البته درصدی را به وبلاگم اختصاص داده ام که خیلی سرد و بی روح و بی بو نباشد !!! .
الهی سر بسوزد، ته بسوزد، دل نسوزد ... .

دوتا دوتا

دوتا دسشويى، دوتا اطاق، دوتا ماشين، دوتا لپ تاپ، دوتا iphone4 ، دوتا تلوزيون، دوتا دى وى دى، دو تا ماهواره، ……… براى دو تا آدم، تنها دو تا آدم، دو تا آدم تنها ………… .

معنى زنده بودنم به چند چيز بود، نازبانو، فرشته، سازهايم، چند خطى نوشتن يا كشيدن، رنگ آميختن، و گاه فنجانى قهوه سركشيدن.
مدتهاست نوايى از هيچ سازى برنيامده، انگار سالهاست نمى نويسم، نمى رنگم، قهوه سازم گلدان … فرشته ام پر شكسته گوشه اى نشسته، نازِبانو را دير زمانى است نكشيده ام ….
روزگارم بى معنى است … .

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

خلاقیت

هیچ می دانید چگونه خلاقیت به سر می رسد ؟!؟ اینگونه :
-          اولش "خلاقیت" محض است . سال های جوانی . شعر می نویسی ، طراحی می کنی ، با تار و سنتور و سه تار آهنگ می سازی ، کاریکاتور می کشی ، لوگو می سازی ، پوستر چاپ می کنی ، بیلبوردت را در خیابان می بینی ، و به اندازۀ یک کف دست ، از این خلاقیت ، نان در می آوری.
-          بعد میشود "خلاقی" که به خودی خود بی معنی است ! لذا چون با یک کف دست نان در سال نمی شود زیست ، می روی ادای مهندسین پروژه را در می آوری ، و هی در این بین در هر فرصتی شاهکار های هنری ات را به میان می آوری بلکه کسی بگوید : عجب ! چه آدم "خلاقی" بوده این !!! .
-          بعد می شود "خلاق" . صفتی که تا پایان عمر ، با فعل گذشته صرف می شود .
-          بعداً تر می شود "خلا" که در گویش کرمانی به معنای توالت می باشد . از همان ها که یک مستطیل زرد آجری بود و سوراخ تنگش در مرکز پرسپکتیو چار وجهی عمیقش قرار داشت . در این برحه است که هر چه خلاقیت میترکانی به درد همان خلا می خورد !!!
-          پس از آن می ماند "خل" و به کسی می گویند که زمانی خلاقیت داشته اما حالا هر قدر هم که خودش را می نمایاند ، هیچ چیزی ازش در نمی آید ، حتی درخور خلا !!!
بلی ،  و اینگونه است که خلاقیت به سر می رسد ... !

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه

آدم تا وقتی می تونه غصه هاشو بنویسه، یعنی هنوز حالش خوبه...

اولاً یه لینک خیلی باحال به لیست از ما بهتران اضافه شده به اسم "سولاخی"، همین طوری داره این "از ما بهتران" رشد می کنه ، نتیجه اینکه چقد زیادن اونایی که از ما بهتر می نویسن ! دارم نگران می شم !
دوماً جملۀ عنوان این پست ، که مال همون وبلاگ سولاخی هست یهو تکونم داد. راستش گفتن نداشت ، خودمم می دونستم حال چندان خوشی ندارم . ولی اینکه ننوشتنم دلیل ناخوشی احوالم باشه رو نمی دونستم . تو هفته های اخیر حداقل ده دوازده تا مطلب رو شروع کردم و نصفه کاره ولشون کردم .
سوماً یه اخلاق گهی دارم ناشی از سال ها تنها یه جا نشستن و کار کردن ، اینه که وقتی می خوام یه کاری بکنم ، مثلا یه چیزی بنویسم ، هیشکی نباید حرف بزنه ، هیشکی نباید نفس بکشه ، تلوزیون نباید روشن باشه ، از تو لپ تاپ هیشکی نباید صدا درآد ، خلاصه باید تو بهشت برین تک و تنها تو آرامش نشسته باشم که مثلا بتونم دو خط بنویسم . اونم چی چی ؟ یه مُش خزعبلات ! یخورده هم زور زدم تمرین کنم وقتی سر و صدا هست ، بتونم کار خودمو بکنم نشد . یه شوهر عمه دارم استاد دانشگاس ، از روزی که تصویر خاطرۀ این آدم تو ذهنم حک شده (مثلا از سه سالگیم ) تا همین دو سه ماه پیش که ایران بودم و دوباره دیدمش ، همیشه وسط عروسی باشه یا عزا ، نشسته خیلی خونسرد ، ریلکس ، یه دسته ورقه امتحانی شاگرداش تو دستشه ، مشغول تصحیح ، باهاشم صحبت که بکنی خیلی قشنگ به حرفات گوش میده ، جواب میده ، و بعد دوباره میره تو برگه ها . تو تمرینای انزوا ستیزیم همش تصویر عمو اسدالله رو به خاطر می آوردم ، ولی افاقه نکرد . آدم باید آدم باشه ! وقتی نیستی کار نمی کنه . بیخود زور نزن !
 چارماً (چه طنز قشنگی داره این عددای فارسی رو با تنوین بنویسی . نمی دونم بعضی از بروبچ تعمداً می نویسن دوم ان ، یا نمی دونن تنوین کی بوردشون کجاس ، یا یه جور کنایه میزنن به استفادۀ تنوین رو کلمات فارسی !).  محض ترویج آداب نگارش ، جهت اطلاع ، شیفت + G بهتون "ه" آخر همزه دار میده مث : خانۀ ما یا دیدۀ منت . ضمناً این "بدونه تو" نیست ، هستش "بدون تو".
حالا یه زن نکبتی داره تو تلوزیون زجّه میزنه : عمو مرتضی ، عمو مرتضی ! – زن عمو مرتضی: (با هول و هراس) چیه؟ چی شده عالیه خانوم ؟! – گــــــــــــــــاوم نمیتونه بزاد !!! ... خُب من چه جوری بنویسم ؟ ها؟! چه جوری ؟!؟ عمو اسدالله چه جوری ؟