۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

چند خطی درباره آکادمی

بعید می دونم کسی دستی به موسیقی داشته باشه ، و برنامۀ آکادمی گوگوش رو به خاطر موضوع برنامه که موسیقی هست نگاه کنه . پارسال یکی ده ثانیه از خوندن دو تا شرکت کننده رو گذری شنیدم ، هر کی پرسید این برنامه رو می بینی یا نه ، گفتم برو بابا اینا فینالیستن دارن فالش میخونن ، بعد اساتیدم نشستن به به و چه چه می کنن . خُب اون موقع صرفا فکر می کردم این باید یه برنامه راجع به موسیقی باشه و طبیعتا چون افتضاح بود تحویل نگرفتم . منتها همیشه در همۀ شاخه های کارهای رسانه ای ، اگر ببینم تکنیک اجرای کار خوبه و حرفه ای کار شده ، دست رد بهش نمی زنم . یعنی نحوۀ تولید برام مهمه و از جزئیات استفاده از ابزار های ساخت و تولید ، لذت می برم .
تولیدات شبکۀ من و تو ، عمدتا از نظر کیفیت در سطح متوسط رو به بالایی قرار دارن . تیم پشت دوربین کار بلدن و تکنیک های جذب مخاطب رو به خوبی میدونن . به اندازۀ بی بی سی که یه گزارش پنج دقیقه ایش دوازده سال سینمای ایرانو میذاره تو جیبش حرفه ای نیستن ، اما بازم خوبن . نه تو همۀ زمینه ها ، ولی تو یه برنامه هایی مث بفرمایید شام یا همین آکادمی گوگوش ، خوب عمل کردن . درسته که همۀ این برنامه ها کپی تولیدات موفق شبکه های آمریکاییه ، اما در هر حال کپی برداری شایسته ای بوده و تونسته هویت و ماهیت مستقل خودشو پیدا کنه .
لذا فراموش نکنید که هدف این برنامه ، شناسایی و پرورش استعدادهای موسیقی پاپ ایرانی نیست . بلکه هدف ، تولید یک شوی مردم پسند ، پر مخاطب و سرگرم کننده است که البته در این راستا ، بسیار خوب و موفق عمل می کنه . دستشون درد نکنه ، من که امسال همۀ قسمتاشو نگاه کردم . نه حضّ وافر، ولی لذت هم بردم .
اگرم یه وقت خدای نکرده بخوام به کسی رای بدم ، به آوا رای می دم اونم نه به خاطر صداش و تواناییش در کار موسیقی ، بلکه به خاطر ملاحت توام با زیباییش که از قدیم گفتن : حُسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت ... . وگرنه ده ها و صدها آدم تو ایران هستن با استعداد های بی نظیر و شگفت انگیز در زمینۀ موسیقی که نه تنها این ده شرکت کننده ، که امثال هومن و بابک هم انگشت کوچیکه شون نمی شن .

۱۳۹۰ آبان ۱۰, سه‌شنبه

خط سفید افق

آن که می دانستم همو بی پلک بر هم زدنی لحظه به لحظه ام را زیر نظر خواهد داشت ، بر گسترۀ سبز روزگارم پرتاب کرد . هنوز شادمانه می جَستم که هیبتی سیاه از ناکجا سر رسید و به قدرت و مهارتی نا منتظر ، بر سرم کوفت . گیج زدم و تنها در پیش دیدگان تارم ، دیدم به سوی سفیدی افق ، در شتابم . دیواره ای به هر سو کشیده می دیدم ، صدم ثانیه ای مجالم بود بیاندیشم ، اگر به دیواره بکوبم ، پرواز نا تمام ، ولی لااقل در همین سر سبزی باقی . اگر از افق بگذرم ، چه می دانم چه در آنسوی ، انتظارم را می کشد ؟ هر چه باشد ، نباید که دیگر بار ، سر به ضرب آن سیاه سیرت بسپارم . خود را جمع کردم و کشیدم و از فراز افق بال گشودم . ندانسته که اختیار من بود ، یا اقبال ، یا آن سرکوفتن اش هدایتم کرد ؟
آنچه آنسو بود ، شگفتا باز هم سبزی و خرمی !... آه خوشا زمین آباد ، به شادمانی باز جستی زدم و دست به هم کوبیدم و ای داد !!! سرخ پوشی سرخ رویی خون به چشم آمده آمادۀ خیز ، در انتظارم بود . چندان که دانستم ، چنان هم نا خوانده نبوده ام . بی رحم ، بی ملاحظه ، بی لحظه ای درنگ ، ضربه ای حوالتم کرد که دیگر از هوش رفتم . می دانستم یکی آن بالا ، نظاره گر تمام اینهاست ، پس چرا باز نمی داردشان ؟ مگر او نبود که مرا به این میانه انداخت ؟ ... دیگر چیزی بجز ضربات پی درپی که از چپ و راست می خوردم نمی فهمیدم . به گمانم آخر ، چنان به شدت مرا کوبیدند ، که از صفحۀ سبز روزگار، بیرون افتادم ... به گمانم مُردم ... اما گرمی دستی را بر گونه ام حس می کنم . گویی کسی هنوز بر من نیمه جان نیمه امیدی بسته است . با شصتش ، صورتم را نوازش می کند . از فرط شادی اوج می گیرم ، روحم به آسمان می رود ، زمین ، کوچک و کوچکتر می شود . غرق خوشحالی ام که ناگاه ، انگار دست جاذبه گریبانم را می گیرد و به زیر ، باز می کشدم ... فرصت نمی کنم بیاندیشم که چرا ؟ ... چون دوباره ضربه ای بی رحمانه بر سرم می کوبند ... و یکی آن بالا ، مدام حرکتم را به این سو و آن سوی ، تیز بینانه در نظر دارد ... .
.
.
.
.
بر گرفته از خاطرات توپ پینگ پونگ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یک سالگی

چندی پیش ، چهارگاه یک ساله شد.
در این یک سال حدود صد و بیست پست گذاشتم ، متوسط سه روزی یک پست . شش هزار و پانصد بازدید داشته ام ، متوسط هر پست پنجاه خواننده .
هنوز هم به سبک خاصی از نوشتن نرسیده ام . هنوز هم از نوشته هایم راضی نیستم .
اما ...
دانستم ، آدم هایی هستند که نوشته هایم را دوست دارند . راجع به آنها صحبت می کنند . کسانی هستند که می خوانند . کسانی که خودشان بسیار بهتر از من می نویسند .
حالا ، در یک سالگی ، می خواهم برایتان از رازی پرده برداری کنم ... این وبلاگ آسمانی است ! باورتان نمی شود ؟ ... این وبلاگ از آسمان به من رسید . حتی اسمش را هم آسمان انتخاب کرد .
اگر از آسمان شما اکنون ، باران می بارد ، از آسمان ما اینجا ، همه نعمتی می رسد . وبلاگ ، یکی از برکاتش است .
در یک سالگی ، یک بار دیگر ، دوست گرانقدرم ، آسمان را سپاسگزارم ، برای راه اندازی چهارگاه . بی گمان نیت پاکش مسبب همین حد توفیق است . وگرنه من و مخاطب برانگیزی؟ این چه حکایت باشد؟ ... .   

۱۳۹۰ آبان ۷, شنبه

خسته نمی شوم

چقدر باید بجنگم ، ببــازم ، و باز هم قدردان و عاشق این روزگار باشم . چقدر باید ابلهانه بایستم تا بازنده خطابم کنند . چقدر باید هر روز ، به خودم نهیب بزنم ، که من ، بازنده نیستم ! منِ از پیش باخته ، منِ پیش از شروع ، به آخر رسیده . تا کی باید هر روز صبح ، کمر شکسته ام را به سختی راست نگه دارم ، به آسمان نگاه کنم ، بسم الله بگویم و انگار برای شروعی تازه راه می افتم ، تمام سنگینی گذشته را بر دوش بگذارم ، بلکه امروز به مقصد برسانمش . تا کی باید هر روز غروب ، کوله بار سنگین تر شدۀ تلاش های بی فایده ام را پشت در بگذارم ، لبخند بزنم ، و عاشقانه های زندگی ام را زمزمه کنم . نکند می دانند جنبۀ بُرد ندارم ، پرهیز می کنند مبادا یک وقت مجالم بدهند ، دست های بُرده ام را بشمارم . نکند اصلاً دستی نبرده ام !
دیده نمی شوم ، می دانم . از بس که سینه خیز رفته ام ، سینه بر خاک کشیده شده ام . بر خاک افتاده ام . از بس که هر بار برخاسته ام ، با همان لبخند ابلهانه بر لب ، خاک ها را تکانده ام ، ایستاده ام ، تا باز به تکانی ناگهانی ، طناب را بکشند ، پهن زمین شوم . بر خاک کشیده شوم .
خسته نیستم ، خسته نمی شوم . فقط ، نفسم دیگر ، کامل بر نمی آید .

۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

به لیست از ما بهتران افزوده شد

یه لینک جدید در لیست از ما بهتران اضافه شده ، از دستش ندین . ساده ، روان ، با معنی و خواندنی مینویسه . اینقدر خوبه که بی اجازه لینکش کردم .

بعد نوشت : از یکی دیگه هم خوشم اومد ، مخصوصا از عنوانش : آهو نمی شوی بدین جست و خیز ، گوسپند !!! لینک دادم.
اینا هر دو تا همچین نوظهور هم نیستن ، منم تازه پیداشون نکردم . ولی فکر کردم حیفه کسی خزعبلات منو بخونه ، اینارو نخونه .

جدایی ناصر از شیرین

چند وقت پیش ، فیلم خوبی دیدم از کارگردان توانا بُوَد هر که دانا بُود کشورمان ، آقای اصغرفر. نشنیدین اسمشونو؟! بابا خیلی مشهورن که ! آقای اصغرفر ، هادی شون !
فیلم در مورد جدایی یه خانومی بود که خیلی سال پیش در فیلم دلشدگان ، کور بود ولی در این فیلم بینا شده بود و این نشان می داد که علم پزشکی طی این بیست سال چقدر پیش روی کرده و همچنین نشان می داد که سینمای مملکت هم طی این بیست سال چقدر تکان نخورده ! من کلا در زمینۀ سَلَح ، خیلی آدم شوری نیستم که بخوام راجب سینمای ایران حرف های ناموس دار بگم. ولی بدم نمیاد یه چار تا حرف بی ربط بزنم بلکه آنجلینا جولی یه جوابیه ای بده باب آشنایی باز شه ، باقی مُخ زنیش با خودمون !
عرض می کردم فیلم در مورد جدایی سیمین بود از خسرو ، نه ، از فرهاد ، نه ، از اصغر فرهادی ... آها ! خودشه ! سعدی خودش می گفت : چو سیمینی از من بدر می رود ... چو فرهادی آتش به سر می رود !!! همینه نه ؟!؟ ... نه ... خیله خُب ولش کن اصن ، مهم نیست از کی یا چی جدا می شد . مهم این بود که اسم فیلم خیلی بی مسما می نمود . جدایی کوتاه سیمین ... یا یه چیزی شبیه این ... آره ... جدایی  نادراز  سیمین ... آره همین بود ! اولا چرا "نادراز" ؟ مگه کلمۀ "کوتاه" چه اشکالی داشت که بجاش گفتن "نادراز"؟!؟ همین افه های روشنفکریه که آفت سینمای ما شده دیگه ! بعدشم قضیه اصن نادراز نبود ، خیلی هم کشدار و طولانی بود.
ولی سرجمع به عنوان سالی یک نمونه از محصولات سینمای ایران را دیدن (نمونۀ سال قبل ، دربارۀ الی بود) مقبول افتاد . فقط در پایان پیش نهاد می کنم یک مجموعۀ چند اپیزودی ساخته بشه در مورد پایان فیلم های اینطوری . مثلا نشون بدن بالاخره الی مُرد یا نه ، یا آخرش دختره رفت پیش نادر یا سیمین یا اصغر ؟ اینا برا آدم سوال باقی میمونه می دونین ، بعد آدم هی شبا خوابش نمی بره هی فکر میکنه سر این بچه چی اومد آخرش ؟ یا چرا الی شنا بلد نبود پس؟
حالا آخرشم اینو داشته باشین که من ازاونجا که خیلی اهل سینما و فیلم شناس و منتقد هنر هفتمم ، تو تمام مدت نوشتن این متن ، فکر می کردم اسم فیلم جدایی نادراز شیرینه !!! و بعد که فهمیدم سیمین بوده ، همۀ شیرینای نوشته رو کردم سیمین !!! ..... ولی در هر حال آخرشم نفهمیدم چرا "نــــادراز"؟!؟!؟!    

۱۳۹۰ آبان ۳, سه‌شنبه

مرده شورشو ببرن

عصر یه قهوۀ سنگین خوردم ، فشارم افتاده ، دلم می لرزه ، نفس نفس می زنم ، ساعت سه نصفه شبه ، خوابم نمی بره . مرده شورشو ببرن ، دیگه جوون نیستم !
شام تخم مرغ و کالباس خوردم ، ساعتای ده ده و نیم . سر دلم سنگینی می کنه ، کف پاهام میسوزه ، خوابم نمی بره ، مرده شورشو ببرن ، دیگه جوون نیستم !
عطش دارم ، بطری آب کنار دستمه هر کلمه که تایپ می کنم یه قلپ می خورم . یه مخلوطی از آروق و عُق میاد بالا ، ترشیِ آب و کالباس گلومو می زنه (چیه ؟! از صورت خونین مالین چش دراومدۀ قذافی که حال به هم زن تر نبود؟!؟ چطو اونو شیش روزه روزی سی بار تو تلوزیون می بینین هیچی نمی گین؟ من که راجب عُق می نویسم ابرو به هم می کشین ؟!؟!). انگار یه سگ مرده تو شکمم پهلو به پهلو میشه . خوابم نمی بره ، مرده شورشو ببرن ، دیگه جوون نیستم !
اشتبا تایپ می کنم ، میام پاک کنم ، می زنم پپپپپپپپپپپپپپپپپپ !!! بند بند انگشتای دست چپم درد می کنه . از چپ و راست خمشون می کنم ، ترق توروق مفصلی مفصلی راه میندازم . ( ای بابا ، حتما باید براتون  َ ِ ُ بذارم بتونین بخونین ؟! ترق توروق مَفصَلیِ مُفَصّلی راه میندازم ! چی یاد شما ها دادن تو مدرسه پس ؟!) ... خلاصه اینکه خوابم نمی بره ، مرده شورشو ببرن ، دیگه جوون نیستم !
اعصاب ندارم کلّاً ! شدیداً جوش می زنم ، هم  پوستی ، هم فکری ! یه زمانی جوش کاربیتم می زدم ! الان دیگه نه . اون موقع جوون بودم ، حالا ، مرده شورشو ببرن ، دیگه جوون نیستم !
کارم لنگ یه صندوقچۀ گنجه ! شاید یه جایی گوشۀ یه گنجه ! نه از اون گُنده ها که توش پر سکۀ طلا و تاج و جام و مرواریده ، از همین کوچیکاش ، معادل سی ملیون تومن توش سکه طلا باشه بسه ، سکه که ششصد تومن باشه میشه حدود پنجا تا . مگه چقد جا میگیره پنجا تا سکه بهار آزادی ؟ صندوقچه مندوقچه م نمی خواد . کیسۀ زری به انبان ، یا آویخته به بند تُنبان ، کفایت می کند ! اوهوی تازه عروس مملکت ! یعنی تو سرجمع سی تا سکه هم کادو نگرفتی قرض بدی به این داداش بدبختت بتونه کپه مرگشو بذاره امشب بخوابه دست از این هذیون نوشتنم برداره ؟ . چکار کنم دیگه ؟ چاره ای نیست ، مجبورم خودم دس به کار شم دوباره ازدواج کنم ! فقط اشکالش اینه که مرده شورشو ببرن ، دیگه جوون نیستم !
یه وقتایی می بُرم . خسته می شم . به خودم لعنت میفرستم . خُب کارمند یکی دیگه بودی ، مال بابات که نبود ، کم بود ، زیاد بود ، به تو ربطی نداشت ، ... مرض داشتی ؟!؟! یه کاره حالا سر میانسالی !!!!!!!!! گیر دادی خودت دس به کار شی ؟ . حسرت میخورم چرا بیس سال پیش که سرشار از ویتاییییین سی بودم این تصمیمو نگرفتم . حداقل اون موقع کاپشنمو گولّه می کردم میذاشتم زیر سرم رو موزاییک می خوابیدم . اما حالا چی ؟! تو تخت گل و گشاد با چار تا بالش و کوسن زیر پا هم خوابم نمی بره ، مرده شورشو ببرن ، دیگه جوون نیستم !
غلط کردین ! (ببخشید ، با شما نیستم ، منظورم کل کائنات و فلک و تقدیر و ایناس !) ، این تازه اولشه ، هنوز خیلی نقشه ها دارم ، یه کم عمرم باید کفاف بده ، باقیش حلّه ! فوقش یه امشب ، یا ده شب ، یا صد شب دیگه خوابم نمی بره ، کف پام میسوزه ، مفاصلم درد میکنه ، عرق سرد به تنم میشینه ... به درک ، نمیرم فقط ! ... تازه فوقش بمیرم ، مرده شورمو میارن ، میبرن ، میگن آخی ! سنی نداشتا ! ولی خُب دیگه جوونم نبود ! ...و من از تو آسمون ، در حالی که مث تمام سی و هشت سال زندگیم ، ابروهام تو همه ، میگم:
مرده شورشو ببرن ، دیگه زنده نیستم !